05 June 2014

قلعه ی شنی



یک روز آرام خواهم آمد
با سکوتِ لب هام
و توفان که در آسمان است
روبه روی پیراهن بلندِ مشکی ات می ایستم
و بین دو پلک زدنِ چشم هات
خواهم مرد.
لبخندی در چشم هام
چون هیچ کس
تا آن روز
ایستاده برایت نمرده است.
باد در موهات می پیچد و برگ ها در خیابان های خرداد
تو رفته ای و پیرهن ات روبه روی ام می ماند
و من همچنان ایستاده،
تمامِ زیباییِ چشم هات را مرده ام.
مثل موج دریای شمال که به قلعه های شنیِ کودکی هایم حمله می کرد،
بویِ گردن ات از صورتم و تمامِ شاخه های شکسته عبور می کند،
مثل خاکسترِ بلندِ سیگاری فراموش شده بین انگشت هات،
فرو می ریزم برخاک.
تمام که شدم،
پیراهن ات دراز می کشد روی خاطره ام.
لب هام، خاکستری می کنند مشکیِ حریر را،
جای انگشت هام می ماند روی باد.
توفان که آرام گرفت
با خودت فکر می کنی باید این پیراهن مشکی را تمیز کنی
با آب
با آبِ سرد
خاکستری هاش را
خاک هاش را.
آسمان که آبی شود،
چشم هات که دوبارِ دیگر پلک بزنند،
حتا به یادت هم نمی آید که مَردی،
یک روز،
رو به روی مشکی های حریر و شانه هات ایستاد
و پیشِ پایِ چشم هات خاکستر شد.
همان روزی که توفان بود و
باد در موهات.

| تهرانِ تعطیلِ پانزدهم خرداد |
   

03 June 2014

“The Cellist of Sarajevo”
Time to time, out of the blue I think of this man and what he did. There is something strange and strong in my heart about Sarajevo, about Bosnia … all those beautiful  women and men who were murdered and raped … I’ll never forget how I felt when I heard about what this man had been doing, playing cello after the war, in the ruined concert hall, on the graves, up on the hills … once I saw a photo of him with his cello and there was a sign written on a paper on his side:
“Father, forgive them, for they know not why they do” : Jesus
با سارایوو حکایتی غریب است مرا ... و با این مرد بزرگ ... ویلون سلیستِ سارایوو ... که بعد از جنگ با سازش بر ویرانه ها می نشست و می نواخت ... گاهی ناگاه یادش، تصویرش پیش نگاهم می آید ... در قلبم .. در روحم ... و تصویر تمام مردان و زنان زیبای آن سرزمین بی تابم می کند ... یک روز تصویری از این مرد بزرگ دیدم ، در قبرستان می نواخت و در کنارش نوشته ای از عیسی مسیح بود: پدر، آنها را ببخش، از برای آنکه نمی دانند چه می کنند ... ء


 






03 May 2014

بر دشت و کوهساران ابوعطا می بارد آقا ...

رضا عرفانی دکتر همکارمان بود در پزشکان بدون مرز زاهدان، با صفا و طبیب و دلسوز صبح ها همیشه کمی دیر می رسید دفتر، به شوخی می گفت وقتی می گویید ساعت کار هشت صبح هست برای من یعنی باید هشت صبح از خانه بیرون بیایم ... اتاق من رو به کوچه یک پنجره ای داشت، ساعت هشت و بیست دقیقه هشت و نیم همیشه منتظر بودم صدای مضراب لطفی بپیچد توی کوچه پشت پنجره ام ... همیشه از ماشین رضا صدای تار لطفی می ریخت بیرون ... می گفت نوجوانی یک تار خریده بودم گذاشته بودم توی زیرزمین خانه ی عموم یواشکی می رفتم تمرین می کردم ... می گفت با صدای تار لطفی ضربان قلبم تند می شود ...   

آقای ساکت یک روز پیش استاد فرهنگ فر بوده اند گفتند یک نوجوان لاغر مشهدی ای هست خراب و دیوانه ی صدای تنبک شماست، آقای فرهنگ فر نازنین هم یک کاریکاتوری از خودشان را برداشتند و زیرش نوشتند : نادیده و نشناخته ای قافله سالار ... ما نیز دلی همره این قافله کردیم ... زیرش هم نوشتند برای سیاوش خان مقصودی رفیق ناشناخته ام ... بهترین سوغات تهران بود آن برگه ... حال و احوال استاد را پرسیدم از آقای ساکت ، گفتند خوب نیست از وقتی لطفی از ایران رفته فرهنگ فر هم انگار خراب و افسرده ست ... شعرهای شیرین طنزی می گفت گاهی فرهنگ فر نازنین، یک روز گفته بود : فرهنگ فرِ ترانه سازم ... تنبک زنِ لطفیِ درازم ...   

بچه بودم یک نوار کاستی بود که علی روی اش نوشته بود ابوعطا – شجریان لطفی ... گذاشتم توی ضبط و جهان شکل و رنگ اش دیگر شد انگار ... صدای تار لطفی که ابوعطا بزند انگار بهترین صدای جهان است ... شجریان هم بخواند که بهشت می شود ... بعد ها با کیفیت خوب آن کار منتشر شد اسمش هم شد عشق داند ... با همان نوار قدیمی که کیفیت خوبی هم نداشت من فهمیدم ابوعطا خراب و بی تاب ام می کند ... بعد ها که بیشتر موسیقی فهمیدم و شنیدم ، دیدم که نه، ابوعطا نیست که حال و احوال مرا آن طور می کند همان ابوعطای لطفی و شجریان است فقط که حالا بیست و چند سال است هزاران بار گوش کردم اش و هربار تازه تر از پیش بوده است برایم ...  

یک روز فکر کردم من نمی توانم قرار هم نیست چیزهای زیادی در موسیقی بدانم و بنوازم ... سه تارم را فا کوک کردم و هرگز هم تغییرش نمی دهم ... با همان کوکِ فا هی سعی می کنم ابوعطا و دشتی و اصفهان بزنم ... همین برایم بس است ...  

یک جایی در آن ابوعطای لطفی شجریان هست : به دشت افتاده مجنون زار و دلتنگ ......... از دیروز سه بار خواستم بشنوم اش ... یاد همین بخش می افتم و تاب تحمل اش را ندارم انگار ... فکر می کردم اگر دیروز این کار را بشنوم حتمن قلب ام می ایستد ... شجریان فریاد بزند که به دشت افتاده مجنون زار و دل تنگ ... صدای مضراب لطفی که بیاید حتمن یک بلای بدی سرم می آمد ...  

پدربزرگم سال پیش مرد. یک روزی فهمیدم که مرده. مات و غمگین بودم اما اشک نمی آمد و بغض فشرده ی عجیب باز نشده ای ساعت ها توی گلوم بود ... خیلی ها زنگ زدند و آرام حرف زدم و غروبی بود که سجاد افشاریان زنگ زد ... صدای شیرازی مهربانش که آمد تمام اشک های منتظر ریختند بیرون ... دیروز غصه دار و بی حال بودم ... شماره ی مادرم را از آن طرف دنیا روی صفحه ی تلفن دیدم ... جرات جواب دادن نداشتم ... می دانستم چه می شود ... نه نمی دانستم حتا چه می شود ...  
این سال های اخیر مصاحبه های استاد را نمی خواندم، حتا کارهای اخیرشان را هم نشنیدم ... برای من یک دوره ی بیست سی ساله ای هست که لطفی بر قله ی بلندی ایستاده است و موهاش در دست باد است و صدای راست پنجگاه اش صدای آفرینش است ، صدای ابوعطاش تمام دره های زندگی ام را پر می کند ، صدای اصفهان اش ترنم همه رودخانه هاست و دشتی اش حزن کاینات است ... حالا این پایین ، از دامنه ی تپه ها با آن بالا نگاه می کنم ، آسمان ابری ست و رعد و برق شکوه قله را صد برابر کرده است ... از لابلای ابرها خورشید گاهی می آید و می تابد بر چهره ی قافله سالار که همچنان بر فراز کوه ایستاده است ... نه ... دیگر لطفی نیست که بر قله ایستاده است ... حالا همه ی کوه است ... یکی ست با سنگ و آسمان و دشت و باران ...   

غمی که از دیروز دل ام را می فشرد فقط رفتن محمدرضا لطفی نیست، که آدمیزاد یک روز می رود دیگر ... یک به یک تمام شدن نسلی ست که تکرار نمی شوند و جهان هی با نبودن شان خالی تر می شود ...   

مادرم پیامی برایم نوشته بود که صبح دیدم: می دانم که بی حوصله ای و حال ات خوش نیست ... چیزی بنویس شاید کمکی بکند ...   

از صبح ابوعطا گوش می کنم و بر کوهساران جان و جهان ام بارانِ بهار می بارد ... به دشت افتاده مجنون زار و دل تنگ ... به دشت افتاده مجنون زار و دل تنگ ... به دشت افتاده مجنون ... زار و ... دل تنگ ...   

حالا دلم می خواهد فکر کنم چه بزمی است یک جای دیگری شاید ... دلم می خواهد فکر کنم ناصر فرهنگ فر شاد و سرحال ایستاده به استقبال رفیق قدیمی ش ، دلم می خواهد فکر کنم پرویز مشکاتیان هم آن دور و بر است ... خسته گی سفر استاد که کمی از قامت بلندشان در برود همه دور هم می نشینند سازها بر قرار و کوک و ... عجب نوایی بپیچد در گوش جهان باز ... دلم می خواهد فکر کنم به جای اندوه همه ی ما ناصر خان فرهنگ فر الآن دلش شاد است به دیدارِ یار ...   

سفر به خیر قافله سالار ... به قول رفیق تان، ما نیز دلی همره این قافله کردیم ...   


13 April 2014

Gray Owl



من یک جغدِ درون دارم انگار. همین که یک فرصتی پیدا می کند دلش می خواهد هی نخوابد، هی تا صبح یک کارهای الکی ای بکند و نخوابد. اسفندیار می گفت اگر یک اسم سرخپوستی قرار بود داشته باشی حتمن جغد خاکستری می بود. دلم می خواست سرخپوست می بودم، اسم ام جغد خاکستری می بود. موهام را ول می کردم تا همین طور بلند و آشفته خاکستری بشود. خاکستری که دارد می شود، سفید بشود. بعد شب ها می رفتم یک جاهای دور از قبیله، همه می دانستند که گاهی ناپدید می شوم و صبح برمی گردم. گاهی صبح هم برنمی گشتم. یک بار دیگر هیچ وقت برنمی گشتم. بعد هم قبیله ای هایم برای بچه هایشان داستان جغد خاکستری را می گفتند که یک شب رفت و هیچ وقت برنگشت. بعضی هاشان دوستم داشتند و داستان های خوبی ازم می گفتند برای بچه هاشان، بعضی هاشان هم ازم بدشان می آمد و داستان های بدی درباره ام می گفتند. اصلش این است که بد و خوب اش مهم نیست آدم باید داستان داشته باشد. آدم باید گاهی داستان بشود. داستان است که مهم است. سرخپوست ها درشت هیکل و با ابهت هستند. من یک سرخپوست لاغر ریقو می شدم که اسمش جغد خاکستری بود. برگ های عجیب گیاهان عجیب را خشک می کرد و توی چپق درازش می کشید و چشم هاش غمگین بود و آرام بود. و یک شب می رفت و ... توی داستان ها می گفتند یک شب پرید و رفت ... آدم باید یک روزی دست آخر بتواند بپرد. شاید با یک ماری رفیق می شدم مثل شازده کوچولو که کمک ام کند برای این پرواز تا سیاره ای که دوردست است و آدم بزرگ ها به یک شماره فقط می شناسندش. خاکستری خیلی رنگ خوبی ست. بهترین رنگ جهان است. از خاکستری کم رنگ تا خاکستری پررنگ هزارتا رنگ آن وسط هست. من جغد می بودم و پرهام یک روزهایی کم رنگ تر بود یک روزهایی پررنگ تر. رفیقِ جانِ دلی دارم که مرا لک لک صدا می زند. لک لک هم خوب است ... اما من در درونم انگار همیشه یک جغد خاکستری خواهم ماند. شب ها که جغدها به یک نقطه ای در تاریکی خیره می مانند هیچ کس نمی داند دارند به چی فکر می کنند. گاهی همان جا جلوِ چادر، پیشِ آتش می نشستم و به یک جایی خیره می شدم تا خورشید سربزند. بعد آرام بلند می شدم و می رفتم توی چادر، که کم نور و تاریک بود. چشم های سرخپوستی م را می بستم، نه که بخوابم اما چشم هام را که می بستم انگار درِ دنیا را می بستم به روی ارتباط. درِ خودم را می بستم به روی دنیا. آتشِ جلو چادر کم کم خاکستر می شد و سرد می شد تا شب که باز شعله ور شود. آدمیزاد است دیگر گاهی دلش می خواهد جغدِ خاکستری باشد، سرخپوست باشد، چشم هاش پر از آرامش باشد ... آدمیزاد است دیگر ... گاهی دلش می خواهد یک شب برود و برنگردد ... گاهی دلش می خواهد داستان شود برای قبل از خوابِ بچه های قبیله ...

02 April 2014



به هر باغ و بستانی هم که سرمان را گرم کنیم باز هم سیزدهم فروردین مدام یاد کاوه گلستان دارد با خودش. که می گفت حقیقت باید از توی عکس مثل سیلی بخورد توی صورت ات. و به راستی هم که عکس های کاوه گلستان همین حقیقت سیلی گونه را داشت و کاش آدم بتواند نصف که نه، یک سوم هم زیاد است، کمی کمی مثل کاوه باشد، کاش آدم بتواند کمی کمی مثل او عکاس باشد جسور و بی باک باشد و درست باشد. در این روزگار نادرستی ها کاوه گلستان خیلی درست بود، خیلی. هست ... هنوز و همیشه همانقدر درست است و آن سیلیِ عکس هاش هربار همانقدر می سوزاند صورت آدم را و همانقدر می کوبد توی سرت، چنان سیلی ای که چشم را باز می کند و آرام و قرار را از دل آدم می گیرد. آرامش چهره اش حتا بی تاب می کند آدم را حسی از احترام شاید. انگار باید بایستی باید سرت را بیندازی پایین و گوش کنی فقط. چقدر آدم درست هامان هی رفته اند و چقدر دارند هی می روند. کاش تمام نشوند یک روز. بی کار و منزوی و ساکت نشوند، کاش صدای شان هی بیاید تا ما اگر لیاقتش را داریم هی چیز یاد بگیریم. سیزده فروردین غروب هم که نشود تمام روزش پر از یک سنگینی غم انگیزی ست، غروبش که واویلاست ... نفرین بر آن دو مینِ لعنتی، نفرین به تمام مین های جهان. نفرین بر مرمی گلوله و صدای آتشبار توپ و تفنگ و غرش هواپیماهای جنگی. سیزده فروردین یاد جزیره مجنون و مهران و اهواز و آبادان و خرمشهر و سربرنیتسا و کوزوو و پروان و تخار و کابل و حلبچه و پنجوین و مریوان و ایلام و دارفور و دمشق و حلب و فلسطین و کرکوک و سلیمانیه می افتم ... آخ یاد آن دو مین لعنتی در سلیمانیه می افتم، یاد انفجارشان زیر بدن کاوه جان گلستان، یاد تمام مردمان زیبایی که زیر آوار بمباران ها دفن می شوند، سینه شان به داغ مرمیِ گلوله ها می درد، روی مین تکه تکه می شوند ... سیزده فروردین ظلم و تلخی تمام جنگ ها گلویم را می فشارد ... جاودان باد یادِ گرامیِ مردِ حقیقت، آقای کاوه ی گلستان، آقای درست مان ... آقای عکاس حقیقتِ تلخِ روزگار ...