Its a selfish desire to share your crazy thoughts and words with others ... voila ... and by the way , This blog is anything but political, I hate politics ...
30 August 2011
غروبانه
16 August 2011
شش ساله گی
عاشق معلم زبان انگلیسی ام شده بودم
که موهای طلائی داشت و پوست بی رنگ
حتا نه سفید
بی رنگ
شفاف و نرم و بی رنگ.
می خواستم زود بزرگ شوم
تا هم سن بشویم وُ
ازدواج کنیم.
بچه هایمان را بگو
یکی مو طلائی مثل مادرش اما فرفری و زبر مثل من
یکی مو مشکی مثل من اما نرم و صاف و بلند مثل مادرش
پدرسوخته ها
14 August 2011
اما نه حالا حالا ها
شیخنا و مولانا حسن خان بزرگ می فرمان: ... عاشق و اسیر و رامت ، دیوونه ی هر کلامت ... یه روزی می آم تو دامت ، اما حالا خیلی زوده ... یه شهاب آسمونم ، ستاره ی بی نشونم ... می دونی که آشیونه م ، گوشه ی قفس نبوده ... آخرش فدات می شم اما نه حالا حالا ها ... خاک پیش پات می شم اما نه حالا حالا ها ... عاشق صدات می شم اما نه حالا حالا ها ...
و ما جمله گریبان دریده سر به بیابان گذارده غریوی عظیم سرخواهیم داد از حیرتی که در ما پدید آمد خواهد ... اما نه حالا حالا ها ...
07 August 2011
گرگور زامزا، من و جرج کلونی
یه مارمولک خیلی کوچیک دو سانتی چند وقت پیش توی حموم سر و کله ش پیدا شد. از اون روز هست دیگه گاهی دوش که باز می شه می ره اون ور تر می ایسته برا خودش گاهی من که مسواک می زنم می آد از دیوار بالا یه گپی می زنیم با هم. بعد گاهی هم می اومد تو آشپزخونه. اونجا که می اومد وحشی می شد. فرار می کرد، اصلن انگار منو نمی شناخت. بعد گاهی دو ثانیه بعد از اینکه تو حموم می دیدمش تو آشپزخونه هم بود. خب یکی نیست بگه احمق جان دوتان! آره دیگه حالا فهمیدم دوتان حالا نگران دو موضوع هستم یکی اینکه مارمولک ها که فکر نمی کنم زنا با محارم خیلی در فرهنگشون معضل جدی ای باشه بنابراین حتا اگه خواهر و برادر هم باشن من می ترسم بزودی اینجا مهد کودک بشه ... مولک ، کولک چه می دونم مهد همین بچه های مارمولک ...
موضوع دوم که خیلی جدی تر هم هست اینه که اون حمومیه منو خیلی دوست داره و این آشپزخونه ایه وحشیه ... حالا با توجه به پوزیشن آدمیزاد در حموم و آشپزخونه من نگران شدم که این یکی که به غریزه ی مارمولکی ش داره عمل می کنه و یه موجود نره غول می بینه فرار می کنه اما اون یکی انگار قشنگ خوشش هم می آد ... حالا منم تازگی ها برای دل خوشی خودم تا می بینمش می گم به به! خانوم خوشگله! به به! چه دختری ... خب چی؟ فکر کردین من دوست دارم فکر کنم یه مارمولک سیبیل کلفتی هی منو تو حموم نیگاه می کنه؟ تازه خیلی هم اهلی و صمیمی شده باهام؟ عمرن ... الآن که فکر می کنم اون سالهای زاهدان هم یه مارمولک تو حموم خونه م داشتم من که دوش می گرفتم پشت پنجره بود همیشه ... غیر از درازی و لاغری دارم فکر می کنم من چه جذابیت خاصی برای مارمولک ها حالا یا ماده یا نرهای هموسکسوال می تونم داشته باشم؟
30 July 2011
هنر ناب اصیل
بانو خواننده: نامهربونی ... نمی دونم می دونی ... که عشقت ما رو کشته ...
ویلن مربوطه: دیری ری ریییییییی ...
تمبک ماجرا: دلی دیمبیلی دومبولی دومبول ...
بانو خواننده: زیر نگاهت ... دو تا چشم سیاهت ... مث آلو درشته ....
ویلن مربوطه: دیری ری ری ری رییییی ری ریییی رییییی رییییییی ریییی ری ری ری .... ویییینگ (حرکت سریع انگشت روی دسته ی ویلن مربوطه به سمت پائین، هرچه صدای وینگ گوش خراش تر باشد ابراز احساسات بیشتر خواهد بود)
یک آقای نشئه: به به ...
بانو خواننده: یادم نمی ره ... اون شب تو کافه ...
یک آقای نشئه تر: آخ آخ ...
بانو خواننده: کردی با عشوه ... ما رو کلافه ...
ویلن مربوطه: ریییی رییییی ....
تمبک ماجرا: رررررررررا با با با با با با با با با ...
بانو خواننده: هی با علی لاس می زدی ... چشمک به عباس می زدی ... حرفائی از عشق و وفا ... هرچه دلت خواس می زدی ...
بانو خواننده همراه دو سه آقای سرکیف همه با هم: ای لامروت ... نکن ما را تو اذیت ... که عشقت ما رو کشته ... زیر نگاهت ... دو تا چشم سیاهت ... مث آلو درشته ...
ویلن مربوطه: (اصولن هر چه در توان دارد بکار می گیرد تا همه گونه صدای ناهنجاری را با هم ادغام کند) ریییییی ری ری ری رییییییی ریییییییی ریییییییییییییییی ریییی ریری ری ری ری ....
یک نفر از حضار پس از خیساندن انگشتان در تف مفصل : (بشکن دو دستی می زند) تیش تیش ... تیش تیش ...
-------------
چرا؟ نمی دونم واقعن. گفتم عصری دور هم باشیم یُخده.