Its a selfish desire to share your crazy thoughts and words with others ... voila ... and by the way , This blog is anything but political, I hate politics ...
31 January 2010
16 January 2010
بهمن جلالی
05 January 2010
27 November 2009
15 November 2009
زنگوله، اعتیاد و چمدان ها
چهار سال پیش در روزی مثل امروز (حالا دیروز، چون الآن دیگه بامداد فرداست) من برای اولین بار سوار یک توپولوف شدم و از روی سیستان گذشتم و در فرودگاه زاهدان خیره شدم به شکل عجیب کوهها. بعد توی خیابون ها خیره شدم به لباس ها ، به پوست ها ، به چشم ها و نگاه ها ... بعد شروع کردم به عکاسی. چند روزی بودم نه خیلی طولانی و یک مصاحبه هم انجام دادم برای کار که قبول شدم. بعد هم اومدم که شش ماه بمونم و موندگار شدم. شاید قبلن هم گفته باشم یعنی نوشته باشم یه جایی اما باز هم می گم که به این شهر مدیونم. گم شده بودم وقتی اومدم اینجا. یه حسی رو دنبال کرده بودم از تورنتو تا مشهد و به چیزی نمی رسیدم. نمی خواستم قبول کنم که پی هیچ برگشتم و خیلی امکاناتی رو که برای بدست آوردنشون من زحمتی نکشیده بودم ، همه رو رها کردم. باید چیزی می بود وگرنه من برای همیشه قید دنبال کردم حسم رو می زدم. اونجا همه سعی کردند به من بگن یا به من بفهمونند که دارم اشتباه می کنم. همه که نه اما تقریبن همه. اسفندیار شاید یکی از معدود آدمایی بود که بهم گفت بده که می ری اما فکر کنم باید بری ... اینجا داری دنبال چیزی می گردی که نیست. دنبال چیزی می گردی که اونجاست پس برو اونجا. اسفندیار شاید بزرگترین دلتنگی من برای تورنتو باشه همین الآن. داداش کوچیکه ای که دیگه کوچیک نیست. خیلی هم بزرگه، اصلش بزرگ بود همیشه حتا وقتی کوچیک بود، واسه من بزرگ بود یعنی. رفاقتی که هست الآنم، اما از نزدیکش خیلی بیشتر حال می داد حتمن. همونی که گفت برو ... و من اومدم ... دو سالی زندگی عجیبی کردم که گیج بود و منگ و سرگردون. بعدش تو بیمارستان وقتی بابا مریض بود یه پیغام اومد نه حتا برای من ، که زاهدان یه جای خالی هست. باز اومدم دنبال حسی که می گفت انگار وقتشه که ما بعد از سال ها خونواده بودن حالا همه مون تنها ، جدا جدا ، هر کی یه گوشه دنیا راهی رو بره و چیزهایی رو پیدا کنه برای خودش. من اومدم زاهدان و چیزهایی رو پیدا کردم که کم نیستن. آره خب ... در کنارش چیزهایی هم تجربه شد که شاید بهترین اتفاقات زندگی نبودن. اما چهار سال در زاهدان با چهار، پنج ماه تجربه زندگی و کار در تابستون مهران و یک ماهی هم کرمان راهی بود که با خوشی ها و ناخوشی هاش باید طی می شد. باید ... تا ایمان به دنبال کردن حس ها بمونه برام. تا هی چمدون هایی بسته و باز بشن و کسایی بیان و برن و چمدون هایی باز و بسته بشن و من بیام و برم و ... حالا بدونم که مهاجر یعنی چی. مسافر یعنی چی. یه کم قسمت خطرناکش اینه که آدم معتاد می شه به یه چیزایی . به تنهاییش. به اینکه صبح که از خواب پا می شی اگه این کار رو - که دیگه بخشی از زندگیت نیست که خود زندگیت شده – نداشته باشی یه ترس و دلتنگی سنگینی بیاد بشینه رو سینه ات که پس امروز چیکار کنم؟ به اینکه کونت خار در میاره و دیگه طولانی یه جا نشستن برات سخت می شه. به اینکه خداحافظی همیشه و هر بارش همون کوفتیه که هست اما بخشی از داستانت شده دیگه. و به خیلی چیزا ... که فکر نکنم دلم بخواد هیچ وقت ترکشون کنم یا اصلن بتونم. حالا در تولد چهار سالگی آشنایی من با زاهدان و با خیلی چیزا و خیلی آدمای دیگه، باز چمدونام رو دارم می بندم و باز با دلقک بازی و خزعبل گفتن مدام ، سعی می کنم قسمت کوفت خداحافظی رو پنهون کنم و برم دنبال حسی که صدای زنگوله ش دوباره داره میاد ... از دور ... از توی غبار و مه ... به سمت چی و کی و کجا ... ؟ باید رفت و دید.

