29 September 2009

گوارایتان باد



اینجوریه داستان ... حالا هی شما بیایید از یک چیزهایی طرفداری کنید ... حاجی برگشته ، همسرانش هم با خودش برده و آورده و اعلام رسمی علنی هم می کند ... تازه دم حاجی گرم که همه را با خودش برده و عدالت را رعایت کرده وگرنه حاج خانم بزرگ شاکی و باز حاج خانم کوچیک می رفت تحت قیافه و ... در پایان از کلیه ی دوستانی که از دیدن این تصویر عصبانی شده اند و به نظرشان من خیلی بی شعورم که با همچین قاجعه ای شوخی می کنم عذر می خواهم از طرف خودم و حاج آقا و تمام کسانی که طنز را در مواقع نا مناسب به کار می برند ، اصلش یعنی معتقدند طنز اصلن موقع نا مناسب ندارد و همیشه خوب است. من شرمنده ام.

دفتر مقش


27 September 2009

job and life

“If you need a job to give you life, you either need a new job or a new life.”

26 September 2009

این اتاق

باید تمام خوابهایی را که در این اتاق دیده ام ، دیده باشی ...

سیمای زنی در دوردست

22 September 2009

چابهار و دست و پای بلوری عکاس

در راستای اینکه سوسکه از دیوار بالا می رفت ننه اش می گفت: قربون دست و پای بلوریت برم ... تعدادی عکس های خیلی بلوری از سفر اخیر چابهار در فیس بوک گذاشتم که اگه دوست دارید برید ببینید.