17 May 2011

پنگول

در یک مصاحبه ای با حضرت مدیر شبکه ی جام جم از ایشان می پرسند چرا این کانالهای فارسی زبان خارج این همه گل کرده و ما نمی توانیم با آن مقابله کنیم؟ من و تو و حالا یک زمانی قدیم تر فارسی وان و این چیزها ... حضرت می فرمایند اولن که اونا خیلی امکانات دارند و دستشان باز است که ما نداریم و دستمان باز نیست بعد هم کی گفته ما نداریم ؟ ما هم برنامه های خیلی پر طرفدار داریم از آن ها هم بیشتر ... گفتند چی مثلن؟

فرمودند: فیتیله ای ها ، عمو پورنگ ، خاله نرگس و پنگول ...

اولن که من کور شوم اگر دروغ بگویم ... بعد هم هزار بار از ایشان ممنونم . در بدترین شرایط این روزها یاد این پنگول که می افتم آنقدر می خندم که عنقریب بشاشم به خودم ... خاله نرگس و پنگول ... زنده باد!

14 May 2011

قانون جذب

شاشیدم تو این قانون جذب ، از چیزهائی که من تمام مدت بهشون فکر می کنم فقط سوسک زرت و زرت جلو چشمم سبز می شه ... ء

07 May 2011

کفاشی بودم

با صدای زنگ تلفن یا بدتر از اون زنگ در بیدار شدن ناجور ترین مدلیه که کسی می تونه منو از خواب سبک عاریه ای که دارم بیدار کنه ... حالا صبح تازه من خوابم عمیق شده بود که زنگ در بیدارم کرد ... "بله؟" - "کفاشی بودم، کفش تعمیری ، واکسی چیزی نداری؟" می گم: بودی؟ می گه: بله؟؟ می گم : بودی ؟ الآن مگه کفاش نیستی؟ می گه: چرا! گیج شده مادر مرده سر صبح افتاده گیر یه آدم عوضی بداخلاق پشت آیفون ... "پس چرا می گی بودم؟ بعد هم کفاشی نه! کفاش! باید بگی کفاش هستم نه کفاشی بودم!" توی مانیتور آیفون دیدم که پشتشو کرده اصلش بی خیال اون دو قرونی که من بخوام بهش بدم شده، داره در حال بد و بیراه گفتن می ره ...

24 April 2011

گوزپیچولوژی مغزی مزمن

تمام کوچه های نفت رو تا دفتر داشتم هنگامه اخوان گوش می دادم با لطفی ، عاشقی محنت بسیار کشید ... بعد تا ظهر هم همین داستان بود ... یعنی روی هم یک چهل باری شد انگار ... حالا از سر شب تا الآن سی باری پشت هم آتیش به آتیش دارم لارا فابین گوش می دم که می گه Je sius Malade خب راست می گن دیگه آدمیزاد باید تعادل داشته باشه ... من خودم همین سه تا خط رو بخونم که یکی نوشته باشه نمی گم یارو دیوانه ست؟

اما چسبید ها ...

22 April 2011

شانه بزن به کاکلم، دیدن یار می روم

برای سرکار خانم دکتر پوراندخت نخعی که همکار و هم اتاقی و همراه و دوست عزیز و عزیز سال های زندگی من در کویر بود و امروز در سوک مادرش نشسته است که زیبا و مهربان بود و هست ...

----

سلام هم اتاقی

این کلمه های دیجیتال ازاین همه راه دور قرار است چگونه تسلا دهد دل دوست را که غمگنانه به سوک مادر نشسته است؟ هیچ ...

نشسته ام بی تاب از این همه فاصله و چشم و دلم غمگین است که بانوی خانه ی خیابان خیام بار سفر بربست و فراق یار را بیش از این تاب نیاورد.

با آن همه عاشقانه گی که داستانهایش را برایم می گفتی از پدر و مادر، چقدر این روزهای دوری سنگین بوده بر دل دریایی مادر. حالا انگار پدر سور و سات استقبال را فراهم کرده، آب به راه زده و تمام باغهای اردی بهشت را مژده داده است که یار می آید.

این سوتر، دور از هم اتاقی سالیان و روزهای کویر، من نشسته ام به مرور تصویر زیبای مادر که همان چند دیدار کافی بود تا در دل بمانند جاودان.

یادم می آید وقتی داغی بر دلی بود، دور هم جمع می شدیم و بصیر سعیدی نازنین مان که چقدر صدایش گرم بود، کمی قرآن می خواند و چند خط دعا و ما به هم یادآوری می کردیم که برای هم هستیم و کنار هم هستیم و ... حالا غمگین تر می شوم که من این همه دورم و بصیر هم به کابل جان بازگشته است و دلم نگران دل هم اتاقی می شود مدام. دلم گرم است که هم اتاقی ام آنجا تنها نیست که زیباترین دوستی ها را می شود در کویر یافت ... می دانم که وقتی برگردی باز همه دور هم جمع می شوند توی همان هال که بیرون پنجره اش گل محمدی دارد و نخل. جای سعیدی خالی خواهد بود اما حتمن کسی هست که حمدی بخواند و سوره ای و همه دور هم سکوت کنند که یعنی اینجا کسی را تنها نمی گذاریم.

دلم برای تنهائی خانه ی خیابان خیام می گیرد اما که چقدر جای بانو در آن خالی خواهد بود ... و این عصر جمعه دلتنگی تمام غروب های کویر را دارد انگار ...

اما آن سوتر، جائی دور از این دنیای واویلا، شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد ... چشم پدر روشن هم اتاقی عزیزم، یاد زیبای مادر گرامی ...

رخت مرا به من بده ... نافه ام از ختن بده ... تا شکفد گل از گلم ... دیدن یار می روم ...