22 April 2011

شانه بزن به کاکلم، دیدن یار می روم

برای سرکار خانم دکتر پوراندخت نخعی که همکار و هم اتاقی و همراه و دوست عزیز و عزیز سال های زندگی من در کویر بود و امروز در سوک مادرش نشسته است که زیبا و مهربان بود و هست ...

----

سلام هم اتاقی

این کلمه های دیجیتال ازاین همه راه دور قرار است چگونه تسلا دهد دل دوست را که غمگنانه به سوک مادر نشسته است؟ هیچ ...

نشسته ام بی تاب از این همه فاصله و چشم و دلم غمگین است که بانوی خانه ی خیابان خیام بار سفر بربست و فراق یار را بیش از این تاب نیاورد.

با آن همه عاشقانه گی که داستانهایش را برایم می گفتی از پدر و مادر، چقدر این روزهای دوری سنگین بوده بر دل دریایی مادر. حالا انگار پدر سور و سات استقبال را فراهم کرده، آب به راه زده و تمام باغهای اردی بهشت را مژده داده است که یار می آید.

این سوتر، دور از هم اتاقی سالیان و روزهای کویر، من نشسته ام به مرور تصویر زیبای مادر که همان چند دیدار کافی بود تا در دل بمانند جاودان.

یادم می آید وقتی داغی بر دلی بود، دور هم جمع می شدیم و بصیر سعیدی نازنین مان که چقدر صدایش گرم بود، کمی قرآن می خواند و چند خط دعا و ما به هم یادآوری می کردیم که برای هم هستیم و کنار هم هستیم و ... حالا غمگین تر می شوم که من این همه دورم و بصیر هم به کابل جان بازگشته است و دلم نگران دل هم اتاقی می شود مدام. دلم گرم است که هم اتاقی ام آنجا تنها نیست که زیباترین دوستی ها را می شود در کویر یافت ... می دانم که وقتی برگردی باز همه دور هم جمع می شوند توی همان هال که بیرون پنجره اش گل محمدی دارد و نخل. جای سعیدی خالی خواهد بود اما حتمن کسی هست که حمدی بخواند و سوره ای و همه دور هم سکوت کنند که یعنی اینجا کسی را تنها نمی گذاریم.

دلم برای تنهائی خانه ی خیابان خیام می گیرد اما که چقدر جای بانو در آن خالی خواهد بود ... و این عصر جمعه دلتنگی تمام غروب های کویر را دارد انگار ...

اما آن سوتر، جائی دور از این دنیای واویلا، شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد ... چشم پدر روشن هم اتاقی عزیزم، یاد زیبای مادر گرامی ...

رخت مرا به من بده ... نافه ام از ختن بده ... تا شکفد گل از گلم ... دیدن یار می روم ...

1 comment: