11 October 2010

بالا سمت چپ ... یا سمت راست

نامه را با لبخند همیشه به دستم می دهد
پستچی پیر محله مان
"بازهم برگشت؟"
لبخند می زند فقط
یک تمبر جدید می زنم و همان آدرس قدیمی را می نویسم
هزار بار و همیشه
نشانی همان است
"برسد به دست دوست ... "
حالا نشسته ام باز به انتظار لبخند پستچی

09 October 2010

even freaks ...

when it comes to love, even freaks can't wait too long.

06 October 2010

...

نزدیک هفتاد سالی داشت. آمد و نشست ، شهرام پرسید چیه مادر؟ چکار شده؟ گفت: آقای دکتر تشویش قلب دارم ... به هم نگاه می کردیم و نمی دانستیم چه باید بگوییم. شهرام پرسید خب برای تشویش قلبت چه می کنی؟ گفت: می رم دکتر که قرص آرامش قلب بهم بده ...

فکر کردم کاش قرص آرامش قلب داشتیم ...

کاش ...

04 October 2010

...

من خواب دیده ام

که ما

در هیچ افقی

به هم

نمی رسیم ...

من و تو

کنار اولین برکه

می نشینیم

تا باد پاییزی

بوزد

و تو را

از من

بگیرد ...

تو

با پیراهنی

از اطلسی های طلایی

می خندی

و با باد

می روی

و مرا

با شکوفه های

سیاه دامنم

بر جای می گذاری ...

من

هنوز

آنجا هستم

تنها

پیر

خسته

با انگشتان کاغذیم

تصویر یک پنجره را

در هوا

نقش می کنم

و در قاب کهنه ی آن

به انتظار تو

می نشینم ...

تو می آیی ...

چونان اسبی

با یال های آتش گرفته

و ذهن خالی جنگل را

به خاکستر می نشانی

و من

و من

به پرنده ای کوچک می مانم

که هیچ کس

آوازش را

نمی فهمد

به آن پرنده

که به سوی افقی دور

پر می کشد

آرزومند

اما

اما من خواب دیده ام

که من و تو

در هیچ افقی

به هم

نمی رسیم.

از مجموعه ی جایی پشت خنده ها : مریم شجاعی

03 October 2010

ترانه ی آب دریا

دریا خندید
در دوردست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.

ــ تو چه می‌فروشی
دخترِ غمگینِ سینه عریان؟

ــ من آب دریاها را
می‌فروشم، آقا.

ــ پسر سیاه، قاتیِ خونت
چی داری؟

ــ آب دریاها را
دارم، آقا.

ــ این اشک‌های شور
از کجا می‌آید، مادر؟

ــ آب دریاها را من
گریه می‌کنم، آقا.

ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
سرچشمه‌اش کجاست؟

ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.

دریا خندید
در دوردست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.


فدریکو گارسیا لورکا - ترجمه احمد شاملو