پستچی پیر محله مان
"بازهم برگشت؟"
لبخند می زند فقط
یک تمبر جدید می زنم و همان آدرس قدیمی را می نویسم
هزار بار و همیشه
نشانی همان است
"برسد به دست دوست ... "
حالا نشسته ام باز به انتظار لبخند پستچی
Its a selfish desire to share your crazy thoughts and words with others ... voila ... and by the way , This blog is anything but political, I hate politics ...
من خواب دیده ام
که ما
در هیچ افقی
به هم
نمی رسیم ...
من و تو
کنار اولین برکه
می نشینیم
تا باد پاییزی
بوزد
و تو را
از من
بگیرد ...
تو
با پیراهنی
از اطلسی های طلایی
می خندی
و با باد
می روی
و مرا
با شکوفه های
سیاه دامنم
بر جای می گذاری ...
من
هنوز
آنجا هستم
تنها
پیر
خسته
با انگشتان کاغذیم
تصویر یک پنجره را
در هوا
نقش می کنم
و در قاب کهنه ی آن
به انتظار تو
می نشینم ...
تو می آیی ...
چونان اسبی
با یال های آتش گرفته
و ذهن خالی جنگل را
به خاکستر می نشانی
و من
و من
به پرنده ای کوچک می مانم
که هیچ کس
آوازش را
نمی فهمد
به آن پرنده
که به سوی افقی دور
پر می کشد
آرزومند
اما
اما من خواب دیده ام
که من و تو
در هیچ افقی
به هم
نمی رسیم.
از مجموعه ی جایی پشت خنده ها : مریم شجاعی
دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.
ــ تو چه میفروشی
دخترِ غمگینِ سینه عریان؟
ــ من آب دریاها را
میفروشم، آقا.
ــ پسر سیاه، قاتیِ خونت
چی داری؟
ــ آب دریاها را
دارم، آقا.
ــ این اشکهای شور
از کجا میآید، مادر؟
ــ آب دریاها را من
گریه میکنم، آقا.
ــ دل من و این تلخی بینهایت
سرچشمهاش کجاست؟
ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.
دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.
فدریکو گارسیا لورکا - ترجمه احمد شاملو