11 June 2014

ملالی نیست ...




داشتیم می گفتیم اگر از احوالات ما خواسته باشی ... می خواستیم بگوییم ملالی نیست جز دوری شما ... که دیدیم اصلن پا شدی و رفتی و یک جایی وسط حرف ها داشتی یک کار دیگری می کردی ... یکهو فهمیدیم اصلش از احوالات ما نخواسته بودی ما هی داشتیم توی یک پیت حلبی ای انگار آواز ابوعطا می خواندیم وقتی دور و برمان همه مشغول قر دادن با یه چشَم به چشمت و چشم دیگه م به دستته بودند ... ما هم ساقی ندیده و امشب مثل هر شب اختیارم به دستته نشنیده نبودیم خب ... بشکن و بالا بنداز هم عالمی دارد برای خودش ... انداختیم بالا ... هی انداختیم بالا ... نامه را هم نشسته بودیم می خواندیم برای پسر کدخدا که می رود شهر، مدرسه ی شهری ها ... خودکار هم دارد این روزها با مداد نمی نویسد که وقتی صادق چلاق، پستچی مان نامه را توی جیب لباسش می تپاند با خیسیِ عرق اش کلمه ها همه توی هم توی هم بروند و شما ندانی اصلن ما چی گفته بودیم و چه دردِ بی درمانی به دل مان بود ... گفتیم با همان خودکارش جمله ی قبلی را خط بزند ... گفت نامه ی خط خورده بد شگون است آقا ... گفتیم وقتی احوالات مان به چیزش هم نیست ... شگون نامه هم به تخم آویزان خر آسیاب مش رمضان ... خط بزن احوالات ما را که اگر همان یکی هم نمی خواهد بداند چه دردِ بی درمانی به این دلِ صاب مرده هست اصلش می خواهم هیچ نامه ای هیچ جای این مملکت که نه هیچ جای این دنیای ولنگ و واز شگونی به چاردیواری هیچ خراب شده ای نیاورد ... قرمساقی که دولا دولا نمی شود، می رویم سراغ مش کبرا توی همان شیره کش خانه ی بوگندوی نمورش اقل کم پتیاره های توی دست و بال پری خانوم آنجا یک آقا به آدم می گویند ... گیرم می خواهند خر کنندت ... به درک، یک آقا می گویند دلت خوش باشد ... حالا نگو تمام این محملات را که داشتیم فکر می کردیم هی بلند بلند هم می گفتیم ... پسرکِ بی نوا دهانش باز مانده بود به اراجیفِ ما ... پاکت مچاله ی سیگار را درآوردیم دنبال کبریت می گشتیم توی جیب مان که یکهو پسرک درآمد که: آقا! پتیاره را با تِ تنبان می نویسند یا با طِ طاووس ... کاغذ را کشیدیم از زیر دستش انداختیم توی منقل ذغالی زیر کرسی که داشت پت پت می کرد و خاموش می شد ... دوباره گفتیم و پسرک نوشت و رسیدیم باز به اینجا که اگر از احوالات ما خواسته باشی ملالی نیست جز دوری شما که آن هم ان شاء الله به زودی دیدارها تازه خواهد شد ... ما هنوز حرف زیاد داشتیم اما پسرک کلافه و خسته شده بود ... گفتیم آن پایین هم بنویس: باقی بقای شما ، جانِ ما هم فدایِ شما ... گفت روی پاکت آدرس می خواهد ... گفتیم غلط های زیادی به شما نیامده پسرجان ، نامه ات را نوشتی ، شیتیل و مربای آلبالوش را هم گرفتی برو پی کارت ... وقتی رفت پاکت را تُف مال کردیم که خوب بچسبد ... سریش در پاکت که خودش را گرفت ، پاکت و تمام زر زرهای توش را انداختیم توی منقل ذغالی کرسی که هنوز چس مثقال آتشی داشت ... حالا نشسته ایم سرِ گذر دمِ قهوه خانه ی مش قربان ... هی این صادق چلاقِ بی پدر می رود و می آید و خطی و خبری از شما نیست ... جوابِ نامه ی سوخته را بلکه پستچی نباید بیاورد ... گیرم اصلن صادق با آن پای علیل و دوچرخه ی بیست و هشت قراضه اش عرضه ی نامه رساندن نداشته باشد ... خاکستر نامه با بادِ سردِ این زمستان نرسید مگر به دست تان؟ یک خط کاش راهی کنید ببینیم اصلن این پدرنامرد نوشته آیا هرچه ما گفتیم یا هوش و حواسش هی می رفته به صغرا ریقو که آمده بود شلوار تنکه های ننه باباش را پهن کند روی بند ... برف که زیاد روی لباس هات بماند کم کم نم و سرماش می زند به مغز استخوان ات ... تازه یک بسته کبریت گرفته بودم از ننه زیور بی صاحاب ها همه شان نم کشیده اند و ... سیگار خاموش لای انگشت های یخ زده مان می ماند ... زیر کرسی که زیاد بمانی ، پنجره ها که بسته باشند مدام ... ذغال، گازش مثل دود شیره های مش کبرا می گیرد آدم را ... چشم هامان گرم می شود ... خوابی دارد می آید که سال ها دل مان یک ساعت اش را می خواست ... آقا معلمِ پارسالی که آمده بود می گفت توی سرما اگر ماندید سعی کنید خواب تان نبرد ... چشم هامان را می بندیم تا خواب مان ببرد ... توی خواب هنوز که خواب به خواب نرفته ایم صدای زنگ دوچرخه ی صادق چلاق می آید ... ما که سواد نداریم اما معلم بعدی که رسید یکی از طرف ما ازش بپرسد پتیاره های پری خانوم، ت شان تِ تنبان است یا طِ طاووس ...  

No comments:

Post a Comment