12 October 2012

دیوار چهارم


دیوار چهارم ، تئاتری ست که امیررضا کوهستانی نوشته و کارگردانی کرده است. رامبد جوان و نگار جواهریان بازیگران این تئاتر هستند. دو نفر که حکایت بخشی از زندگی یک زوج را برایمان روایت می کنند که یکی آلمانی تباری آمریکایی است و دیگری ایرانی تباری که "فارسی کم بلد است" ... تئاتر در دو بخش اجرا می شود که در بخش اول تماشاگران و بازیگران در یک نگارخانه ایستاده اند و با حرکت بازیگران باید حرکت کنی و بهشان نزدیک شوی. همین میزانسن ، اولین تفاوت این کار با بسیاری آثار دیگری ست که تا کنون در تئاتر ایران دیده ایم. بازیگران تئاتر در میان تماشاگران راه می روند، به چشم آنان خیره می شوند و حتا دستشان را می گیرند. این شما را به طرز عجیب و عمیقی وارد داستان می کند. حرف از صداهایی ، موسیقی هایی و صحنه هایی می شود که در سکوت بازیگران باید آنها را تصور کنید.

نمایش، میزانسن بسیار ساده ای دارد و متن داستان است که شما را می برد با خود و همراه می کند با بازیگران. نگار جواهریان همانی ست که انتظارش را داریم، نرم و روان و دلنشین. رامبد جوان اما اجرایی ارائه می کند که غافلگیر کننده است ، تفاوت بازی جوان در بخش دوم نمایش نسبت به بخش اول با تغیر شخصیت او بسیار چشمگیر است. لحن و بیان ، بازی چشم ها و دودو زدن مردمک های بازیگر در بخش دوم حکایت از تسلط به نقش و درک بسیار خوب او از شخصیت ها دارد.

از نمایش دیوار چهارم که بیرون می آیید، به دیالوگ ها، به داستان و به این زن و مرد فکر می کنید. داستان دیوار چهارم مدت ها همراه ما می ماند و این اتفاقی ست که این روزها خیلی نمی افتد.

دیوار چهارم تئاتری ست که باید دید. باید تجربه کرد.

29 September 2012

اشتباهی

توی سریال دم دستی و بی خودی آقای مدیری که اسمش فکر کنم مرد هزار چهره یا چیزی شبیه این بود یک صحنه ای بود در دادگاه آخر کار که مدیری به قاضی می گفت من اشتباهی بودم ... این جمله بدجوری در ذهن من نشسته ... گاهی یه جاهایی تو یه شرایطی دلم می خواد بگم خانوما آقایون من اصلن اشتباهی بودم ... بکشین بیرون شاخ رو و هم شما زندگی تون رو بکنبن هم بذارین من یا زندگیم رو بکنم یا بمیریم همه مون از شر هم خلاص شیم ... به خدا.    ء

24 September 2012

آرزوست ... آرزو ... ست ... آ... ر ... ز ... و ... ست ......


زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

زین خلق پر شکایت گریان ... شدم ملول

زین خلق ... پر شکایت ... گریان ...

شدم ... ملول ...

... زی.... خلق...... پ..... شکا ...... شد ..... مل.......

بعد هم مُرد یک روز قبل از همین "لام" آخر ...

08 September 2012

آنها که می مانند ...


حالا برگشته ام ، توی همین نود متری که دو سه سال است بعد از سال ها حس خانه دارم در آن. به این سه چهار روز پیش فکر می کنم در شهر زادگاهم. که همیشه بوی پاییزش هم دلم را می لرزاند از خوشی هم اندوه غریبی دارد با خود. مشهد بوی پاییزش می آید کم کم. فصلی که من همیشه آنرا در این شهر بیشتر از هرجای دیگری در دنیا دوست می دارم. سال ها پیش یک کت مخمل مشکی داشتم، فرخ هم یکی مثل همان را داشت، عصرهای این طوری و شب هایی که هوا کمی خنک می شد مثل این روزها می گفتیم هوا، هوای کت مشکیه شده.

از خیابان یاسمن رد شدم روز اول، می شد از جای دیگری هم بروم اما می خواستم از یاسمن بگذرم. سر کوچه ی ششم ایستادم، به خانه ی آجری نگاه کردم که هنوز هست. خانه های قدیمی کمی حالا دیگر مانده اند، آپارتمان های شیک و غول پیکر دارند جای همه ی خانه های قدیمی را می گیرند. اما خانه ی آجری هنوز بود. خانه ی یازده سال زندگی من. خانه ی تجربه ی اولین عشق. خانه ی اولین سیگار یواشکی روی بالکن. خنه ی تحویل کارهای دانشکده. خانه ای که منوچهر آتشی در آن برایمان شعر خوانده بود. کیوان ساکت در آن برایمان دشتی و اصفهان و ابوعطا زده بود. اکبرزرین مهر مدتی هم خانه مان بود. خانه ای که بابا فصل به فصل ترجمه ی پیامبر را می آورد و می خواند و یک شب خوشحالی کردیم و جشن گرفتیم که ترجمه تمام شد. خانه ای که سمفونی مردگان را در اتاقم درآن خوانده بودم و برای عشق سورملینا زار زده بودم. خانه ی بزرگ شدن اسفندیار. خانه ی سفید شدن سریع موهای مادرم که با موی سفید یا سیاه یا هر رنگ دیگری زیبا ترین زن جهان است. خانه ی دلتنگی برای رفتن مادربزرگ. خانه ی شاسی کشیدن برای تحویل کارهای مژگان. خانه ی پیداکردن رفقایی که حالا چیزی نزدیک بیست سال بعد باز می بینمشان و هنوز همانقدر با هم زندگی می کنیم که همیشه.

خیابان های شهرم عوض شده اند، بیش از دو سال پیش آخرین باری بود که به آنجا رفتم و حالا چقدر ساختمان و مال و بازار رنگ به رنگ هست که ندیدم، چقدر کوچه و خیابان هست که یک طرفه شده و من هی تاکسی های بی نوا را سردرگم می کنم.

خروس قندی اما هنوز هست ، با همان کیک های خوب نسکافه و کاپوچینو و شکلاتی اش. بنگاه املاک دو برادر دوقلو هنوز هست و دوقلو ها پیر شده اند ، خیلی پیر. هتل هما هنوز سوپ های جو دارد در همان کاسه های کوچکی که دوتا دسته داشت. این شماره ی دو است، هتل همای شماره اما که حالا نیست ، یک استخری داشت که من و شروین و امیر می رفتیم و جوادآقا با دمپایی پرت کردن توی سرمان پادوچرخه و کرال بهمان یاد می داد. من مثل همین الآن لاغر و سرمایی بودم و دندانهایم می خورد به هم و شنا می کردم. بعد می آمدیم توی رستوران می نشستیم و یکی از آن سوپ ها می گرفتیم و حس بزرگی می کردیم و گارسون آنجا هم همیشه می دانست ما فقط همین سوپ را می خوریم و می رویم. حتا یادم نیست پولش چقدر می شد. بعد چقدر میدان بود که دیگر نیست ... چهارراه یا چیزی شبیه آن شده اند یا حتا تبدیل شده اند به پلهای بزرگ بتنی چند سطحی ...

همه ی این ها را گفتم تا بگویم که مشهد، مشهد من، همین آدم هاست که نگاه شان درش برایم رفاقت دارد. همین ها که خوابم را می بینند و نگرانم می شوند. همین ها که عصری را ، ظهری را ، شبی را می گذرانم در کنارشان و با هم می خندیم و با هم اشک می ریزیم ... مل همیشه که من بهترین خنده هایم را با همین ها داشته ام و غمگین ترین گریه هایم برای همین ها بوده است.

می خواهم بگویم من خراب شدن هر خانه ای را می توانم تحمل کنم، به چهارراه شدن هر میدانی می توانم عادت کنم ... اما دلتنگی برای همین چند نفر گاهی راه نفسم را می بندد.

می خواهم بگویم ... چقدر این چند روز شلوغ پرکار و اضطراب من در شهرم به دیدن همین جمع کوچک می ارزید و ... اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود ... همه ...

30 August 2012

ای کفتر مست ... ء


من که همین دو ساعت پیشم را هم یادم نمی آید، دیروز و هفته ی پیش را با هم اشتباه می گیرم ، نمی دانم چطور تصاویری از این همه سال قبل ، این همه شفاف و زنده ، هر سال همین روز پیش چشمم می آید و راه نفس را بر گلو می بندد و تصویر جهان را تار می کند به چشمانم.

عصری بود مثل امروز، یعنی چهار ، پنج ساعت پیش همین امروز. من بچه بودم ، توی حیاط بازی می کردم، گرمای هوا کمی افتاده بود و بوی خاک آب خورده ی باغچه همه جا را گرفته بود. یک عادتی داشت همیشه مادربزرگ که بعد از آب پاشی باغچه، می رفت سراغ حیاط، بعد هم تراس و بعد حتا دیوارها ... بافی، سگ سیاه مو فرفری خانه هم همان دور و برها می پلکید مثل همیشه بیشتر دور و بر پای مادربزرگ ... مثل همیشه. همه چیز مثل همیشه بود. مثل همه ی عصرهای تابستان. مثل همه ی عصرهای اوایل شهریور. وقتی روی پله های تراس سکندری خورد و گفت : آخ ... هنوز همه چیز عادی بود ... هنوز برای چند ثانیه باز یکی از آن سردرد ها بود شاید که آمده بود سراغش ... به خیالمان ... برای یک ثانیه که خیلی هم طول کشید نگاهش کردم که به سختی خود را به بالای پله ها کشید و آنجا افتاد ... افتاد روی زمین ... و این مثل همه ی عصرها نبود ... این مثل همه ی نهم شهریورهای دیگر نبود ... محسن آقا، شوهر عمه بزرگه اولین کسی بود که دوید بالای سرش ، بقیه انگار یک طوری ثابت مانده بودند ... انگار همه توی همان یک ثانیه ی طولانی گیر کرده بودند ... من پایین پله ها بودم ، کمی به سمت چپ ... آن بالا ، روی پله ها ، کمی به سمت راست .. مادربزرگ روی زمین افتاده بود و ... همین ... از همه ی آن روز با این همه تصویر واضح لعنتی فقط همین صدا برایم مانده است ... آخ ...  

آمبولانس قراضه ی قدیمی که از در خانه ی سودی خانوم می دیدمش، چون به زور من را فرستاده بودند خانه ی همسایه که باقی داستان را نبینم ، تخت عجیب چرخدار با آن پارچه ی سفید ... آخ ...

دکتر اخوان ... خاله مینو ... که به همه قرص داده بودند یا آمپول زده بودند تا بخوابند ... آخ ...

پدربزرگ که مچاله دم در توی حیاط نشسته بود کنار دیوار، کنار در ... آخ ...

پیش دستی سفید گلدار که دکتر اخوان برایم آورد با یک لیوان شیر سرد و چند خرما کنارش ... که من را برای همیشه از شیر فراری و بیزار کرد ... آخ...

خانه ی خیابان سعدی یک که حالا دیگر چند سالی ست خراب شده و بجایش یک ساختمان چند طبقه ساخته اند ... با درخت ها و باغچه ای که هیجان انگیز ترین اتفاقات جهان در آن می افتاد مثل بوته های توت فرنگی که صبر کردن برای میوه هایش از هر کار دیگری مشکل تر بود ...  آخ ...

سرایدار افغانی ساختمان نیمه تمام توی کوچه که دم در ایستاده بود و زار می زد ...  آخ...

شعری که بابا نوشته بود برای روی سنگ سفید ... شاید اولین شعری که توی هیچ کتاب درسی نبود و من حفظش کرده بودم برای شب های دل تنگی ... آلاله ام ، گل نازم ، شقایقم .........  آخ ...

و چند وقتی بعدتر ، تصویر بابا و عمو محمد و عمو ابرام که هم دانشگاهی بابا و مامان بود ، مرد عجیب سیه چرده ای که شنیده بودم در زاهدان زندگی می کند ، و نمی دانستم زاهدان کجاست و همیشه شنیده بودم خیلی با مزه بوده است و همیشه همه را می خندانده ... توی حیاط خانه ی یاسمن که یک چیزی مثل گلدان فلزی می ساختند و ضد زنگ می زدند تا بروند و بالای سر آن سنگ سفید بگذارندش ... شانه های عمو ابرام که هی تکان می خورد و هی صدای هق هق عجیبی که نه مردانه بود نه با مزه ، ازش در می آمد ... و هی می گفت چه دیر خبردار شدم مهدی ... و من فکر می کردم چطور یک نفر که اینقدر گریه می کند یک روزی در جوان تری با مزه بوده ...  

حالا یک صدای دیگر هم می آید و می پیچد در سرم ، در دلم ... ضبط و دک و آمپلی فایر علی ، عمو علی ، که برای عروسی های آن روزها علم می شد و میکروفن های کوچک سیاه که سلیمان و خاله حمیده درش آهنگ کردی می خواندند ... بعد یکی شان را می دادند به مادربزرگ ، یکی را به پدربزرگ ... و صدای دوتاشان می آمد که : گلدسته های روبه رو، مردم همه در آرزو ... اله مدد اله مدد ، یا احمد جامی مدد ... بعد یکهو صدای پدربزرگ آن وسط ها بلند می شد که ای ی ی ی ی کفتر مست ... به فریاد دلم رس ، رفتم از دست ...

بعد من عاشق همین لحظه بودم همیشه که یکهو آن وسط ها صدای پدربزرگ بیاید که: ا ی ی ی ی ی کفتر مست ، به فریاد دلم رس ... رفتم از دست ...