08 September 2012

آنها که می مانند ...


حالا برگشته ام ، توی همین نود متری که دو سه سال است بعد از سال ها حس خانه دارم در آن. به این سه چهار روز پیش فکر می کنم در شهر زادگاهم. که همیشه بوی پاییزش هم دلم را می لرزاند از خوشی هم اندوه غریبی دارد با خود. مشهد بوی پاییزش می آید کم کم. فصلی که من همیشه آنرا در این شهر بیشتر از هرجای دیگری در دنیا دوست می دارم. سال ها پیش یک کت مخمل مشکی داشتم، فرخ هم یکی مثل همان را داشت، عصرهای این طوری و شب هایی که هوا کمی خنک می شد مثل این روزها می گفتیم هوا، هوای کت مشکیه شده.

از خیابان یاسمن رد شدم روز اول، می شد از جای دیگری هم بروم اما می خواستم از یاسمن بگذرم. سر کوچه ی ششم ایستادم، به خانه ی آجری نگاه کردم که هنوز هست. خانه های قدیمی کمی حالا دیگر مانده اند، آپارتمان های شیک و غول پیکر دارند جای همه ی خانه های قدیمی را می گیرند. اما خانه ی آجری هنوز بود. خانه ی یازده سال زندگی من. خانه ی تجربه ی اولین عشق. خانه ی اولین سیگار یواشکی روی بالکن. خنه ی تحویل کارهای دانشکده. خانه ای که منوچهر آتشی در آن برایمان شعر خوانده بود. کیوان ساکت در آن برایمان دشتی و اصفهان و ابوعطا زده بود. اکبرزرین مهر مدتی هم خانه مان بود. خانه ای که بابا فصل به فصل ترجمه ی پیامبر را می آورد و می خواند و یک شب خوشحالی کردیم و جشن گرفتیم که ترجمه تمام شد. خانه ای که سمفونی مردگان را در اتاقم درآن خوانده بودم و برای عشق سورملینا زار زده بودم. خانه ی بزرگ شدن اسفندیار. خانه ی سفید شدن سریع موهای مادرم که با موی سفید یا سیاه یا هر رنگ دیگری زیبا ترین زن جهان است. خانه ی دلتنگی برای رفتن مادربزرگ. خانه ی شاسی کشیدن برای تحویل کارهای مژگان. خانه ی پیداکردن رفقایی که حالا چیزی نزدیک بیست سال بعد باز می بینمشان و هنوز همانقدر با هم زندگی می کنیم که همیشه.

خیابان های شهرم عوض شده اند، بیش از دو سال پیش آخرین باری بود که به آنجا رفتم و حالا چقدر ساختمان و مال و بازار رنگ به رنگ هست که ندیدم، چقدر کوچه و خیابان هست که یک طرفه شده و من هی تاکسی های بی نوا را سردرگم می کنم.

خروس قندی اما هنوز هست ، با همان کیک های خوب نسکافه و کاپوچینو و شکلاتی اش. بنگاه املاک دو برادر دوقلو هنوز هست و دوقلو ها پیر شده اند ، خیلی پیر. هتل هما هنوز سوپ های جو دارد در همان کاسه های کوچکی که دوتا دسته داشت. این شماره ی دو است، هتل همای شماره اما که حالا نیست ، یک استخری داشت که من و شروین و امیر می رفتیم و جوادآقا با دمپایی پرت کردن توی سرمان پادوچرخه و کرال بهمان یاد می داد. من مثل همین الآن لاغر و سرمایی بودم و دندانهایم می خورد به هم و شنا می کردم. بعد می آمدیم توی رستوران می نشستیم و یکی از آن سوپ ها می گرفتیم و حس بزرگی می کردیم و گارسون آنجا هم همیشه می دانست ما فقط همین سوپ را می خوریم و می رویم. حتا یادم نیست پولش چقدر می شد. بعد چقدر میدان بود که دیگر نیست ... چهارراه یا چیزی شبیه آن شده اند یا حتا تبدیل شده اند به پلهای بزرگ بتنی چند سطحی ...

همه ی این ها را گفتم تا بگویم که مشهد، مشهد من، همین آدم هاست که نگاه شان درش برایم رفاقت دارد. همین ها که خوابم را می بینند و نگرانم می شوند. همین ها که عصری را ، ظهری را ، شبی را می گذرانم در کنارشان و با هم می خندیم و با هم اشک می ریزیم ... مل همیشه که من بهترین خنده هایم را با همین ها داشته ام و غمگین ترین گریه هایم برای همین ها بوده است.

می خواهم بگویم من خراب شدن هر خانه ای را می توانم تحمل کنم، به چهارراه شدن هر میدانی می توانم عادت کنم ... اما دلتنگی برای همین چند نفر گاهی راه نفسم را می بندد.

می خواهم بگویم ... چقدر این چند روز شلوغ پرکار و اضطراب من در شهرم به دیدن همین جمع کوچک می ارزید و ... اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد ... باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود ... همه ...

4 comments:

  1. چند وقتی می شود که چشمم به جمال وبلاگ شما روشن شده است و دروغ نگویم که هر روز،اما هر وقت که احساس کرده ام دلم دارد توی این هوای نفس گیر زنگ می زند، سری به اینجا زده ام و نوشته هایتان را خوانده ام،آنقدر که شاید ساعتی سرم گرم خواندن بوده و از زمان غافل شده ام......اینها را نوشتم که بگویم حس و قلمتان معرکه است...که مرا می برد به تمام حس های خوب دنیا...قلمتان ماندگار دوست

    ReplyDelete