26 September 2011

...

...


مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال میکند


و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

...

16 September 2011

آقا مجید

یه پیغام رو تلفن خونه بود وقتی برگشتم: که سلام مجید هستم تخارستان، چند روزه که نیستی زنگ زدم حالت رو بپرسم ایشالا هرجا هستی سلامت و خوش باشی ... حالا مجید کیه؟ مجید آقای دریانی سوپری سر کوچه ی منه ... یعنی فکر کنین که آدم وقتی سه هفته نیست سوپر دریانی سرکوچه ش زنگ بزنه حال و احوال کنه که نیستی ... کجائی ... خب خیلی خوبه دیگه ، خیلی باحاله ...

دم آقا مجید گرم ...

30 August 2011

غروبانه

آخرین غروب رمضان در زاهدان ... لابلای صدای ماشین ها و موتور از دور صدای ربنا می آید ... همان ربنای آشنا که تازگی ها نمی شنویمش ... ربنای استاد شجریان ... همین است دیگر که من یک جای دلم همیشه گرفتار این شهر است ... همیشه یک چیزی در این شهر هست که غروب های دلگیرش را یک جائی آن ته دلت ماندگار کند ... همین است که می گویند خاک اینجا دامنگیر است ... چیزی از اعماق خاک ، چیزی از اعماق چشمهای مردمان اینجا دل را می کشد و می بردش با خود ... به دور دست ها ... به نادیده ها و ناشناخته های کویر

16 August 2011

شش ساله گی

عاشق معلم زبان انگلیسی ام شده بودم

که موهای طلائی داشت و پوست بی رنگ

حتا نه سفید

بی رنگ

شفاف و نرم و بی رنگ.

می خواستم زود بزرگ شوم

تا هم سن بشویم وُ

ازدواج کنیم.

بچه هایمان را بگو

یکی مو طلائی مثل مادرش اما فرفری و زبر مثل من

یکی مو مشکی مثل من اما نرم و صاف و بلند مثل مادرش

پدرسوخته ها

چه خوب انگلیسی حرف می زدند.

14 August 2011

اما نه حالا حالا ها

شیخنا و مولانا حسن خان بزرگ می فرمان: ... عاشق و اسیر و رامت ، دیوونه ی هر کلامت ... یه روزی می آم تو دامت ، اما حالا خیلی زوده ... یه شهاب آسمونم ، ستاره ی بی نشونم ... می دونی که آشیونه م ، گوشه ی قفس نبوده ... آخرش فدات می شم اما نه حالا حالا ها ... خاک پیش پات می شم اما نه حالا حالا ها ... عاشق صدات می شم اما نه حالا حالا ها ...
و ما جمله گریبان دریده سر به بیابان گذارده غریوی عظیم سرخواهیم داد از حیرتی که در ما پدید آمد خواهد ... اما نه حالا حالا ها ...