03 May 2014

بر دشت و کوهساران ابوعطا می بارد آقا ...

رضا عرفانی دکتر همکارمان بود در پزشکان بدون مرز زاهدان، با صفا و طبیب و دلسوز صبح ها همیشه کمی دیر می رسید دفتر، به شوخی می گفت وقتی می گویید ساعت کار هشت صبح هست برای من یعنی باید هشت صبح از خانه بیرون بیایم ... اتاق من رو به کوچه یک پنجره ای داشت، ساعت هشت و بیست دقیقه هشت و نیم همیشه منتظر بودم صدای مضراب لطفی بپیچد توی کوچه پشت پنجره ام ... همیشه از ماشین رضا صدای تار لطفی می ریخت بیرون ... می گفت نوجوانی یک تار خریده بودم گذاشته بودم توی زیرزمین خانه ی عموم یواشکی می رفتم تمرین می کردم ... می گفت با صدای تار لطفی ضربان قلبم تند می شود ...   

آقای ساکت یک روز پیش استاد فرهنگ فر بوده اند گفتند یک نوجوان لاغر مشهدی ای هست خراب و دیوانه ی صدای تنبک شماست، آقای فرهنگ فر نازنین هم یک کاریکاتوری از خودشان را برداشتند و زیرش نوشتند : نادیده و نشناخته ای قافله سالار ... ما نیز دلی همره این قافله کردیم ... زیرش هم نوشتند برای سیاوش خان مقصودی رفیق ناشناخته ام ... بهترین سوغات تهران بود آن برگه ... حال و احوال استاد را پرسیدم از آقای ساکت ، گفتند خوب نیست از وقتی لطفی از ایران رفته فرهنگ فر هم انگار خراب و افسرده ست ... شعرهای شیرین طنزی می گفت گاهی فرهنگ فر نازنین، یک روز گفته بود : فرهنگ فرِ ترانه سازم ... تنبک زنِ لطفیِ درازم ...   

بچه بودم یک نوار کاستی بود که علی روی اش نوشته بود ابوعطا – شجریان لطفی ... گذاشتم توی ضبط و جهان شکل و رنگ اش دیگر شد انگار ... صدای تار لطفی که ابوعطا بزند انگار بهترین صدای جهان است ... شجریان هم بخواند که بهشت می شود ... بعد ها با کیفیت خوب آن کار منتشر شد اسمش هم شد عشق داند ... با همان نوار قدیمی که کیفیت خوبی هم نداشت من فهمیدم ابوعطا خراب و بی تاب ام می کند ... بعد ها که بیشتر موسیقی فهمیدم و شنیدم ، دیدم که نه، ابوعطا نیست که حال و احوال مرا آن طور می کند همان ابوعطای لطفی و شجریان است فقط که حالا بیست و چند سال است هزاران بار گوش کردم اش و هربار تازه تر از پیش بوده است برایم ...  

یک روز فکر کردم من نمی توانم قرار هم نیست چیزهای زیادی در موسیقی بدانم و بنوازم ... سه تارم را فا کوک کردم و هرگز هم تغییرش نمی دهم ... با همان کوکِ فا هی سعی می کنم ابوعطا و دشتی و اصفهان بزنم ... همین برایم بس است ...  

یک جایی در آن ابوعطای لطفی شجریان هست : به دشت افتاده مجنون زار و دلتنگ ......... از دیروز سه بار خواستم بشنوم اش ... یاد همین بخش می افتم و تاب تحمل اش را ندارم انگار ... فکر می کردم اگر دیروز این کار را بشنوم حتمن قلب ام می ایستد ... شجریان فریاد بزند که به دشت افتاده مجنون زار و دل تنگ ... صدای مضراب لطفی که بیاید حتمن یک بلای بدی سرم می آمد ...  

پدربزرگم سال پیش مرد. یک روزی فهمیدم که مرده. مات و غمگین بودم اما اشک نمی آمد و بغض فشرده ی عجیب باز نشده ای ساعت ها توی گلوم بود ... خیلی ها زنگ زدند و آرام حرف زدم و غروبی بود که سجاد افشاریان زنگ زد ... صدای شیرازی مهربانش که آمد تمام اشک های منتظر ریختند بیرون ... دیروز غصه دار و بی حال بودم ... شماره ی مادرم را از آن طرف دنیا روی صفحه ی تلفن دیدم ... جرات جواب دادن نداشتم ... می دانستم چه می شود ... نه نمی دانستم حتا چه می شود ...  
این سال های اخیر مصاحبه های استاد را نمی خواندم، حتا کارهای اخیرشان را هم نشنیدم ... برای من یک دوره ی بیست سی ساله ای هست که لطفی بر قله ی بلندی ایستاده است و موهاش در دست باد است و صدای راست پنجگاه اش صدای آفرینش است ، صدای ابوعطاش تمام دره های زندگی ام را پر می کند ، صدای اصفهان اش ترنم همه رودخانه هاست و دشتی اش حزن کاینات است ... حالا این پایین ، از دامنه ی تپه ها با آن بالا نگاه می کنم ، آسمان ابری ست و رعد و برق شکوه قله را صد برابر کرده است ... از لابلای ابرها خورشید گاهی می آید و می تابد بر چهره ی قافله سالار که همچنان بر فراز کوه ایستاده است ... نه ... دیگر لطفی نیست که بر قله ایستاده است ... حالا همه ی کوه است ... یکی ست با سنگ و آسمان و دشت و باران ...   

غمی که از دیروز دل ام را می فشرد فقط رفتن محمدرضا لطفی نیست، که آدمیزاد یک روز می رود دیگر ... یک به یک تمام شدن نسلی ست که تکرار نمی شوند و جهان هی با نبودن شان خالی تر می شود ...   

مادرم پیامی برایم نوشته بود که صبح دیدم: می دانم که بی حوصله ای و حال ات خوش نیست ... چیزی بنویس شاید کمکی بکند ...   

از صبح ابوعطا گوش می کنم و بر کوهساران جان و جهان ام بارانِ بهار می بارد ... به دشت افتاده مجنون زار و دل تنگ ... به دشت افتاده مجنون زار و دل تنگ ... به دشت افتاده مجنون ... زار و ... دل تنگ ...   

حالا دلم می خواهد فکر کنم چه بزمی است یک جای دیگری شاید ... دلم می خواهد فکر کنم ناصر فرهنگ فر شاد و سرحال ایستاده به استقبال رفیق قدیمی ش ، دلم می خواهد فکر کنم پرویز مشکاتیان هم آن دور و بر است ... خسته گی سفر استاد که کمی از قامت بلندشان در برود همه دور هم می نشینند سازها بر قرار و کوک و ... عجب نوایی بپیچد در گوش جهان باز ... دلم می خواهد فکر کنم به جای اندوه همه ی ما ناصر خان فرهنگ فر الآن دلش شاد است به دیدارِ یار ...   

سفر به خیر قافله سالار ... به قول رفیق تان، ما نیز دلی همره این قافله کردیم ...   


13 April 2014

Gray Owl



من یک جغدِ درون دارم انگار. همین که یک فرصتی پیدا می کند دلش می خواهد هی نخوابد، هی تا صبح یک کارهای الکی ای بکند و نخوابد. اسفندیار می گفت اگر یک اسم سرخپوستی قرار بود داشته باشی حتمن جغد خاکستری می بود. دلم می خواست سرخپوست می بودم، اسم ام جغد خاکستری می بود. موهام را ول می کردم تا همین طور بلند و آشفته خاکستری بشود. خاکستری که دارد می شود، سفید بشود. بعد شب ها می رفتم یک جاهای دور از قبیله، همه می دانستند که گاهی ناپدید می شوم و صبح برمی گردم. گاهی صبح هم برنمی گشتم. یک بار دیگر هیچ وقت برنمی گشتم. بعد هم قبیله ای هایم برای بچه هایشان داستان جغد خاکستری را می گفتند که یک شب رفت و هیچ وقت برنگشت. بعضی هاشان دوستم داشتند و داستان های خوبی ازم می گفتند برای بچه هاشان، بعضی هاشان هم ازم بدشان می آمد و داستان های بدی درباره ام می گفتند. اصلش این است که بد و خوب اش مهم نیست آدم باید داستان داشته باشد. آدم باید گاهی داستان بشود. داستان است که مهم است. سرخپوست ها درشت هیکل و با ابهت هستند. من یک سرخپوست لاغر ریقو می شدم که اسمش جغد خاکستری بود. برگ های عجیب گیاهان عجیب را خشک می کرد و توی چپق درازش می کشید و چشم هاش غمگین بود و آرام بود. و یک شب می رفت و ... توی داستان ها می گفتند یک شب پرید و رفت ... آدم باید یک روزی دست آخر بتواند بپرد. شاید با یک ماری رفیق می شدم مثل شازده کوچولو که کمک ام کند برای این پرواز تا سیاره ای که دوردست است و آدم بزرگ ها به یک شماره فقط می شناسندش. خاکستری خیلی رنگ خوبی ست. بهترین رنگ جهان است. از خاکستری کم رنگ تا خاکستری پررنگ هزارتا رنگ آن وسط هست. من جغد می بودم و پرهام یک روزهایی کم رنگ تر بود یک روزهایی پررنگ تر. رفیقِ جانِ دلی دارم که مرا لک لک صدا می زند. لک لک هم خوب است ... اما من در درونم انگار همیشه یک جغد خاکستری خواهم ماند. شب ها که جغدها به یک نقطه ای در تاریکی خیره می مانند هیچ کس نمی داند دارند به چی فکر می کنند. گاهی همان جا جلوِ چادر، پیشِ آتش می نشستم و به یک جایی خیره می شدم تا خورشید سربزند. بعد آرام بلند می شدم و می رفتم توی چادر، که کم نور و تاریک بود. چشم های سرخپوستی م را می بستم، نه که بخوابم اما چشم هام را که می بستم انگار درِ دنیا را می بستم به روی ارتباط. درِ خودم را می بستم به روی دنیا. آتشِ جلو چادر کم کم خاکستر می شد و سرد می شد تا شب که باز شعله ور شود. آدمیزاد است دیگر گاهی دلش می خواهد جغدِ خاکستری باشد، سرخپوست باشد، چشم هاش پر از آرامش باشد ... آدمیزاد است دیگر ... گاهی دلش می خواهد یک شب برود و برنگردد ... گاهی دلش می خواهد داستان شود برای قبل از خوابِ بچه های قبیله ...

02 April 2014



به هر باغ و بستانی هم که سرمان را گرم کنیم باز هم سیزدهم فروردین مدام یاد کاوه گلستان دارد با خودش. که می گفت حقیقت باید از توی عکس مثل سیلی بخورد توی صورت ات. و به راستی هم که عکس های کاوه گلستان همین حقیقت سیلی گونه را داشت و کاش آدم بتواند نصف که نه، یک سوم هم زیاد است، کمی کمی مثل کاوه باشد، کاش آدم بتواند کمی کمی مثل او عکاس باشد جسور و بی باک باشد و درست باشد. در این روزگار نادرستی ها کاوه گلستان خیلی درست بود، خیلی. هست ... هنوز و همیشه همانقدر درست است و آن سیلیِ عکس هاش هربار همانقدر می سوزاند صورت آدم را و همانقدر می کوبد توی سرت، چنان سیلی ای که چشم را باز می کند و آرام و قرار را از دل آدم می گیرد. آرامش چهره اش حتا بی تاب می کند آدم را حسی از احترام شاید. انگار باید بایستی باید سرت را بیندازی پایین و گوش کنی فقط. چقدر آدم درست هامان هی رفته اند و چقدر دارند هی می روند. کاش تمام نشوند یک روز. بی کار و منزوی و ساکت نشوند، کاش صدای شان هی بیاید تا ما اگر لیاقتش را داریم هی چیز یاد بگیریم. سیزده فروردین غروب هم که نشود تمام روزش پر از یک سنگینی غم انگیزی ست، غروبش که واویلاست ... نفرین بر آن دو مینِ لعنتی، نفرین به تمام مین های جهان. نفرین بر مرمی گلوله و صدای آتشبار توپ و تفنگ و غرش هواپیماهای جنگی. سیزده فروردین یاد جزیره مجنون و مهران و اهواز و آبادان و خرمشهر و سربرنیتسا و کوزوو و پروان و تخار و کابل و حلبچه و پنجوین و مریوان و ایلام و دارفور و دمشق و حلب و فلسطین و کرکوک و سلیمانیه می افتم ... آخ یاد آن دو مین لعنتی در سلیمانیه می افتم، یاد انفجارشان زیر بدن کاوه جان گلستان، یاد تمام مردمان زیبایی که زیر آوار بمباران ها دفن می شوند، سینه شان به داغ مرمیِ گلوله ها می درد، روی مین تکه تکه می شوند ... سیزده فروردین ظلم و تلخی تمام جنگ ها گلویم را می فشارد ... جاودان باد یادِ گرامیِ مردِ حقیقت، آقای کاوه ی گلستان، آقای درست مان ... آقای عکاس حقیقتِ تلخِ روزگار ...

15 March 2014

سین ها و سبزه ی ماش



زبان کارِ ما با زبان زندگی مان فرق می کند، تاریخ سازمانی که در آن کار می کنیم مثل تاریخ زندگی روزمره مان نیست، گاهی با آن تاریخ یک اتفاقاتی می افتد، گاهی با این تاریخ. مثل همین پنجشنبه ی شب سال نو که ما سرِ کار خواهیم بود تا عصر. بعد من خودم را می شناسم دیگر تا روز قبلش هیچ کاری نکرده ام حتمن. عصری باید از دفتر بیایم بیرون بدو بدو بیفتم دنبال سین های سفره ای دیگر سال هاست سفره نیست، چند ظرف فسقلی ست روی یک میز. بعد بیایم اینجا سرِ بخارا از علی آقا سنبل و نرگس بخرم احتمالن با سبزه. به این ماش هایی که خسیانده ام اعتباری نیست که تا آخر هفته سبزه ای ازشان در بیاید. یکهو امسال دلم خواست ماش خیس کنم تا سبز شود. بعد پنجشنبه باید هی از صبح تا عصر به زبانِ کار که فارسی نیست بنویسی و بخوانی و به زبان خودت که فارسی ست توی ذهنت با خودت خاطره بازی کنی. خاطره بازها، عید که می شود دیگر گندش را در می آورند. من که اینطوری ام. برای همین شاید تلخ و بد حال می شوم. حمله ی این همه خاطره مثل اُوِردوزِ می ماند، اولش سرحالی بعد هی می خندی و گریه می کنی قاطیِ هم بعد بیهوش می شوی شاید اصلن بمیری ... برای خداحافظی همکاران دفتر دو سه بار تا حالا کولاژ های عکس درست کرده ام باید برای آن سفره ای که دیگر سفره نیست یکی هم برای خودم درست کنم. از عکس های خانوده ای که روزی بزرگ بود و شاد بود. اشکال بزرگ من این است که یک کارهایی را که می خواهم بکنم وقتی خیلی بهش فکر می کنم انگار که انجام شده باشد دیگر صرافت انجام دادنش از سرم می افتد. مثل امروز صبح که توی خواب و بیداری تعطیلی صبح شنبه هی فکر کردم نیمرو درست می کنم برای خودم و نان بربری گرم می کنم و چای واقعی دم می کنم و آخرش داستان ختم شد به کیک دوقلوی آشنا با چای کیسه ای گلستان. یک قاشق عسل ریختم توی چای که به نظر برسد دارم خیلی تحویل می گیرم خودم را. کنتینانتال شد صبحانه با همان یک قاشق عسل. درخت حیاط دفترمان چند روز پیش پر از شکوفه شد. یک هفت سینی هم گذاشتند توی لابی ورودی که زبانش فارسی بود انگار آن وسط. پنجشنبه عصر از کنارش خواهم گذشت، توی شیراز می روم سراغ همان سوپری که صبح ها ازش کیک و کلوچه و نارنگی می خرم گاهی. حتمن همه ی سین ها را دارد. شیراز که می گویم یعنی خیابان شیراز نه آنجا که حافظ و سعدی و نارنجستان قوام دارد. بعد حتمن تاکسی از همیشه سخت تر پیدا می شود. بعد حتمن باز خطی های ونک میرداماد کرایه شان را گران تر می کنند. منتظر بهانه اند برای اینکه هزارتومن شان بشود هزار و پانصد تومن، یا مثل آن روز که باران می آمد دوهزارتومن. ترافیکه داداش، بارونم می آد، تا میدون محسنی می ریم کرایه ش هم دوتومنه نمی خوای وایستا با ماشین گذریا برو ... می دانست ماشین گذری ای در کار نیست آن روز. دوتومنی را بهش دادم گفت باشه داداش قابل نداره، والا به خدا، مهمون باش ... زدم زیر خنده ... قهقهه ... سه نفر عقب نمی فهمیدند چه مرگم هست، راننده هم حتاانگار نفهمید یا به نفهمیدن زد خودش را. روزِ پر خسته گی و غم انگیزی بود آن روز و این خنده ی الکی کلی چسبید. پنجشنبه هم باید یک بهانه ای پیدا کنم یکهو یزنم زیر خنده وسط بدوبدوهای سین خریدن به گمانم لازم باشد. ساعت هشت و فلان دقیقه و این ها هم که شد زنگ بزنم به ... اول بابا امسال ... خیلی وقت است بی خبرم ازش، هی می خواهم زنگ بزنم بپرسم که چطوری، حال و اوضاع؟ هی نمی زنم ... بعد یکی یکی به چند نفر دیگر ... خط ها سخت و شلوغ می شود کاش بتوانم تلفن مامان را بگیرم آنجا ظهروقتی باید باشد دوازده این طورها ... تلفن ها تمام شود و در سکوت به دوازده ماه نود و دو فکر کنم که چه سال عجیبی بود با احساس آبی مرگ و ننه دلاور بیرون پشت در و بعد هم بازگشت به کار صبح تا عصری ... به آدم هاش فکر کنم و به دوری و نزدیکی هاش ... به نود و سه فکر نمی کنم ... توی روزهای تعطیل حتمن باید بروم خیابان گردی، راه رفتن های الکی ... شنبه یا یکشنبه می روم خیابان گردیِ الکی ... شاید هم مثل نیمروی امروز بشود ... نمی دانم. کاش این وانت ها که خنزرپنزر می خرند توی آن روزها نباشند ... صبح ها بشود تا دیر خوابید هی تنبلی کرد و فکر کرد پس حال خرس های قهوه ای توی غار خواب زمستانی اینطوری ست ... بعد به هیکل خودم نگاه کنم و یاد ابهت یک خرس قهوه ای بیفتم و کلی بخندم. یک معلمی داشتیم کلاس دوم راهنمایی آنقدر هی به هر بهانه ای می گفت قیاس مع الفارق (یا فارغ؟) همین دیگر من هم قیاس مع الفارق ام انگار ... پنجشنبه که بشود به زبان مادرم توی دلم هی تا عصر خاطره بازی می کنم بعد می روم سراغ سین خریدن ... ببینم تا آن روز عصر ماش های خسیانده ام چقدر سبز شده اند.  

08 March 2014

به حرمت تمام عشق کاینات ...



برای امروز هشتم مارس، روز جهانی زن، دنبال عکسی، نمادی، اسطوره ای، نشانه ای چیزی می گشتم که با آن تمام معنای زن را در یک تصویر نشان دهم. در ذهنم به جستجوی زنانی بودم که قوی بودند و هستند، که مادر بودند و هستند، که آرامش و صلح جهان در چشمانشان باشد، که اسب سپید سرکشی پسِ پشت تمام صبوری هاشان شیهه می کشد، زنانی که نه پشتِ سر که در کنار مردانی ایستاده اند، زنانی که پیشاپیش مردان پایِ استوارشان در راه است، زنانی مثل سیمون دوبوار، مثل مادر ترزا، مثل اوریانا فالاچی، مثل سعیده قدس (بنیانگذار محک)، مثل پروفسور پروانه وثوق، مثل رخشان بنی اعتماد، مثل مینو فرشچی، مثل مادربزرگم، مثل آنگ سان سو کی، مثل سیمین دانشور، مثل فروغ فرخزاد، مثل ... چه همه مثال هست ... چه همه نام ... اما برای من تمام این معانی مدام به یک اسم می رسید، به یک تصویر، به یک اسطوره و یک ایزدبانو که زیباست، که زیباترین است، که صبور است چنان که ایوب شرمسار یک دمِ شکیبایی اش شود، که مادر است، که پذیراست برای هرآنچه آنها را که دوست می داردشان خوش باشد، که معنای تمام زنانگیِ جهان است برای من ... که دلم برایش تنگ است ... مادرم ... همین بانوی زیبای در عکس ... همین زیباترینِ جهان ... به حرمت همین خطوط کنار چشمانش و به حرمت تمام عشق کاینات که وجود مبارکش به هدیه گذاشته شده ... روز زن گرامی باد ...
For today, for March the 8th, the International Women’s Day, I was looking for a photo, for a symbol, an archetype, with which to show all the denotation of WOMANHOOD in a single frame. In my mind I was searching for all those women who are strong, who are mothers, who carry all the peace of the world in their eyes, women whom have a wild white horse hidden in their patience, women who stand not behind but shoulder to shoulder with men, women who step on the road by far further than every man, women like Simone De’Boire, Mother Tresa, Oriana Fallaci, Saeedeh Ghods (Founder of MAHAK), Professor Parvaneh Vosough (Late Iranian Pediatrician), Rakhshan Banietemad (Iranian Movie Director), Minoo Farshchi (Iranian Script Writer), women like my grandmother, like Aung San Suu Kyi, Simin Daneshvar (Iranian Author), Forough Farrokhzad (Iranian Poet), like … too many names, there are … But to me, all these names come to one name, to one picture, to one archetype, one goddess, the one who is beautiful, who is the most beautiful one, who is patient, who is a mother, who is tolerant for what makes her beloved ones pleased, who is all the womanhood of the world for me … whom I miss so much … my mother … the beautiful lady in the frame … the most beautiful one of all times … with respect to the lines around her eyes … with respect to all the love of the universe which has been gifted to her sacred soul … HAPPY WOMEN’S DAY!