28 August 2012

Rachel Corrie



Rachel Corrie was an activist, a member of International Solidarity Rachel Corrie was an activist, a member of International Solidarity Movement, she died when she was 23 years old, ran over by an Israeli bulldozer demolishing Palestinians houses. Today, an Israeli judge has rejected a lawsuit brought by Corrie's family, saying Israel was not at fault in the death of the pro-Palestinian activist in 2003. Another fucking lie to cover dirty actions of politicians.

Rachel, we will always have a great deal of respect for you and for what you have been trying to do and will always remember you.

I don’t know how some people can sleep at night.

25 August 2012

اندر حکایت شاخ های دندانه دار و ژولین آسانژ و سی آی ای


در این دنیا عجایبی هست بسیار. یکی از آنها یک شاخ هایی ست که یک حالت اره طور دندانه دندانه ای دارد. قدرتی خداوند روی سر هیچ موجودی هم یافت نمی شوند. این شاخ های دندانه دار مخصوص روزگار است برای فرو کردن به ماتحت آدمیزاد. یک بدی هایی دارد و البته یک خوبی هایی. بدی اش ... نه، جدی بدیش را باید توضیح بدهم؟ حالا دست کم همین که آدمیزاد دچار موقعیت "اره به اونجا" می شود اما با شاخ. و خب بدی های دیگه ای که ... اما خوبی اش این است که بعد از استعمال (وقتی جسم خارجی به جبر روزگار هم به آنجا می رود می شود گفت استعمال یا نه؟ نمی دانم، حالا ما می گوییم استعمال که یک مقدار حالت زوری اش کمتر به نظر آید ، خلایق فکر کنند خودشان هم دستی در این پروسه داشته اند) خوبی این ها این است که بعد از استعمال شان آی آدمیزاد قدر آن شاخ های معمولی را می داند ، آقا آی قدر آنها را می داند ... تازه اصلن یک تشکری خودش را بدهکار زمانه و روزگار می داند بابت تمام آن شاخ معمولی ها.

موضوع بعدی این که آقای ژولین آسانژ اعلام کرده اند که این یاهو و هات میل و خلاصه همه ی این ها دستشان با دست کثیف سی آی ای در یک کاسه است و برای این آمریکایی های پدرسوخته جاسوسی می کنند. بعد تازه گفته از فیس بوک که نگویید که سردسته ی همه ی این جاسوس های کثیف می باشد. حالا فرض کنید الآن یک آقاهای سی آی ای و این ها با کت شلوار مشکی و عینک دودی و این ها نشسته اند سیگار می کشند این متن پر گهر ما را هم می خوانند. یکی از این بچه نسل سومی های بی نوا را هم که فارسی می داند گذاشته اند که بشین بگو ببینم این چی نوشته که اسم ما هم درش هست. دلم کباب شود برای آن مترجم بیچاره که انواع دندانه دار و بی دندانه ی شاخ را باید برای این اجنبی ها توضیح دهد.

نتیجه اخلاقی / نوستراداموسی / آسانژی: اگر در آینده ی نزدیک به شکنجه های گوانتانامو و این جور جاها که آمریکایی ها قربانشان بروم کم هم ندارند، علاوه بر القاء احساس غرق شدگی و ترتیب دادن زن و بچه جلوی چشم و این ها فرو کردن شاخ های دندانه دار به یک جاهایی هم اضافه شد ، معلوم می شود ژولین خان آسانژ یک چیزهایی می داند طفل معصوم. اگر نه که اون هم یک مارمولکی می باشد مثل همین زاکربرگ . دیدید ؟ همین تایم لاین را چه نرم به ما زورچپان کرد اصلن نفهمیدیم چی شد. پنداری صد سال است همه مان تایم لاین داریم.

در ضمن اگر از جایی شنیدید یا زبانم لال زبانم لال دیدید این آمریکایی ها از این تکنیک فوق الذکر استفاده کردند حتمی ما را در جریان بگذارید یک حق کپی رایتی چیزی بگیریم ازشان . والا ... نمی شود ایده های مردم را همین طوری زرتی برداشت که.
این خوب شد الان جوان مترجم این ها را می گوید آن آقا کت شلواری های سی آی ای حساب کار دستشان می آید. اگر هم روزی دیدید ما در یک تصادف مشکوکی جان به جان آفرین تسلیم کردیم یقین بدانید کار کار همین ها بوده است، به جهت نپرداختن حق کپی رایت.

باقی هم بقایتان ...   

01 August 2012

بعد از هزار سال


چه خاکی گرفته همه جای این بلاگ. کلی تارعنکبوت و سوسک مرده. خاک ها رو باید بگیرم، سوسک مرده ها رو جمع کنم و به عنکبوت ها کاری ندارم. هیچ وقت نمی تونستم تارعنکبوت رو خراب کنم. نمی دونم چرا؟ شاید چون خراب کردن خونه ی موجودی که کاری به من نداره به نظرم کار بی ربطی می آد. تازه پشه ها رو هم می خوره. پس اونا بمونن اما بعد از سه-چهار ماه باید اینجا بیشتر سر بزنم. باید تمیز کاری کنم و بنویسم. نوشتن مثل حرف زدن می مونه گاهی. یه عالمه چیزی برای گفتن داری و هیچ کلمه ای نمی آد بیرون. حالا اینطوریاست داستان. چیزهای زیادی می خوام بنویسم که اونقدر زیاده که نمی دونم اصلن چی بنویسم.

علی مصفا توی فیلم چیزهایی هست که نمی دانی می گفت من اینجوری ام، یه وقتایی که می خوام یه کارایی بکنم یهو اصلن هیچ کار نمی کنم. من خیلی اینطوری ام. یعنی اصلن بیشتر وقت ها هیچ کاری نمی کنم. کار زیاد می کنم یعنی حتا یه مقدار زیادی و اغراق شده کار می کنم اما یک کارهایی رو که می خوام بکنم هی نمی کنم.

قدم بعدی این که همین گردگیری رو باید برای دوربینم هم انجام بدم و گوش شیطون کر ، چشم شیطون کور ، یک چهار تا عکس بگیرم بعد از هرگز.

این ها رو می نویسم تا توی رودربایستی بلکه انجامشون بدم. و می نویسم تا کپک بسته شده بین کلمات توی مغزم هم شاید پاک بشه و یادم بیاد که من همونی ام که می خواست بزرگ که شد نویسنده بشه.

حالا تا اینجا باشد برای الان و باقی هم بقایتان. 

18 March 2012

یک خبر بد دیگر


دلم چقدر گرفت که شنیدم استاد ذوالفنون یکباره گی در عاشقی پیچید و این آخر سالی رفت از میانمان ... بعد یاد سروش افتادم اول از همه حتمن چقدر دلش غمگین است ، سروش رفیقی قدیم است ، بلند بالا و پر از محبت و گرم و دلنشین و از همه ی ما حتمن همین الان دلش غمگین تر است ... یاد استاد گرامی باد و دل رفیقمان هم غمش کم باد ... چقدر زندگی کردیم با گل صد برگ چقدر زندگی کردیم با آتشی در نیستان ... می خواهم بگذارم صدای چهار مضراب استاد بپیچد در خانه و بعد هم ... یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا ... یار توئی غار توئی خواجه به مگذار مرا ......... نور توئی سور توئی ...... ء

13 March 2012

چهارشنبه سوری

من جنگ را دوست ندارم. صدای میدان جنگ را دوست ندارم. این چهارشنبه سوری که صدایش مثل میدان جنگ است را هم دوست ندارم.

کوچه ی قدیمی ، همان جایی که خانه ی مادربزرگ بود. همسایه ها دور هم جمع می شدند، توی یک زمین خالی ساخته نشده ای توی یک حیاطی ، چهار تا ، سه تا آتش درست می کردند. همه دست هم را می گرفتند و می پریدند از روی آتش و صدای خنده ها و چوب ها که در آتش می سوختند می آمد. یکی ماشینش را می آورد نزدیک درها را باز می کرد، یک نوار توی ضبط صوت می گذاشت که شاد بود. آدم ها می رقصیدند و بوی دود می گرفت موهایمان، لباس هایمان. بعد به راستی حس می کردیم زردی هایمان دارد می رود و سرخی ها می آیند. لپ همه ی بچه ها سرخ بود و نفس نفس های شادی می زدیم. هرکس یک چیزی درست می کرد و می آورد همه با هم می خوردیم. حتا رهگذرها هم می آمدند و سری به این جمعه های شادمان می زدند. هیچ کس غریبه نبود آن شب.

غم انگیز ترین این است که مطمئن هستم خیلی از این بچه ها که امروز با نارنجک هایشان شیشه ی خانه ها را می لرزانند، حتا نمی دانند ملاقه زنی چیست. چقدر غش غش می خندیدیم زیر چادرهای گل گلی و بادام و شکلات و نبات می گرفتیم. من از همان بچه گی کلی دلقک بودم، دم هر خانه ای با یک جور صدا می گفتم، ملاقه زنه ... ملاقه زنه ...

گیرم گاهی یک موتوری می آمد از کمیته محل و یک غری هم به آتش مان می زد. مادربزرگ بهشان آش و چای می داد و سر آخر همچنان که سعی می کردند قیافه شان جدی باشد می گفتند پس زودتر جمع و جورش کنید اما آنها هم ته خنده ای روی لبهاشان بود و باز صدای غش غش خنده ها بلند می شد.

ترقه بازی ما همین بود که دارت می گرفتیم. میخش را داغ می کردیم برعکس فشار می دادیم توی پلاستیکش. بعد هم یک میخی، پیچی را با کش می بستیم به بدنه ی دارت و سر کبریت را می تراشیدیم توی محفظه ی دارت و پیچ را می گذاشتیم روش و می انداختیمش بالا که بخورد به زمین و تقی بترکد. پیچ بهتر از میخ بود. دل و جرات دار ترهامان، میخ دارت را می کوبیدند روی یک تکه چوبی و همان ماجرای پیچ و کش و کبریت و بعد با دست می کوبیدندش به دیوار. یک ترق و تورقی می کردیم دیگر ... این همه صدای خمپاره و نارنجک درنمی آوردیم.

شاید چون زمان جنگ بود و همه می خواستند یک شب هم که شده آن صداها را فراموش کنند. شاید چون هنوز آن موقع صدای خنده و آش خوردن با همسایه را ترجیح می دادند همه، حتا ما بچه ها.

حالا من نشسته ام در خانه ام، دیگر حتا یادم نمی آید چهارشنبه سوری چندمی است که تنها هستم و آتشی هم درکار نیست. از بیرون صدای میدان جنگ می آید که دوست ندارم. دلم برای مادربزرگم تنگ شده است. نمی دانم چرا فکر می کنم اگر مادربزرگ بود حتمن همه چیز بهتر بود. حتمن ما یک جایی باز همه دور هم بودیم. بچه ها بچه گی می کردند و بزرگ ها بچه می شدند. آش و کتلت و ساندویچ و نوشابه می خوردیم. صورت هایمان گل می انداخت نزدیک آتش و حضور سرخی را جشن می گرفتیم در رگ هایمان ، روی پوستمان توی چشم هامان.

اصل داستان همین است که من همیشه فکر می کنم اگر مادربزرگ بود همه چیز بهتر بود. دنیا حتا بهتر بود.

حالا اما نیست، خیلی سال است که نیست، دنیا هم بهتر نیست. توی همه ی خیابان ها هم به جای صدای خنده ، صدای میدان جنگ می آید و من چهارشنبه سوری که صدایش این باشد را دوست ندارم.