دیگر حتا کلاغ پیر هم این دور و بر پیدایش نمی شود. چه رسد به تو. پشت پنجره ام بود، بلند و سپید و قدیمی. پنج، هفت متری آن طرف تر. اینجا اگر به توری پشت پنجره عادت کنی دیگر نمی بینیش. بعد دیگر کثافت های روی شیشه را هم نمی بینی. درخت سپیدار بود و من و اتاق سپید که دیوارهای نرم داشت و درش را این آخری ها قفل نمی کردند. بیرون که بودم هر روز هرجا می رفتی دنبالت می آمدم. راحت نبود. من روی پا، روی این زمین سخت سنگی می دویدم و تو کوچک و سبک این طرف و آن طرف می پریدی. پشت دیوار بلند که رسیدم. نه راه رفتن بود نه راه نگاه. نمی دانستم کجاست که هر روز با شوق می پری و پشت این سنگی بلند ناپدید می شوی. یک نفر بود تکیه داده بر تنه ی چنار خشک آن بیرون، پاهایش فرو رفته بود تا زانو در برگ های خشک زرد. وقتی پرسیدم چگونه می شود رفت آن تو، خندید و گفت باید دیوانه باشی. آنجا دیوانه خانه است.
دیوانه شدم. سالهای زیاد در ساختمانی این سوی دیوار هم اتاق شدم با شش نفر. اتاق بزرگ بود، پنجره هم داشت. اما تو نبودی. نمی آمدی پشت این پنجره. درخت سپیدار هم نبود. پشت این پنجره نبود. یک روز توی حیاط دود سیگارم که رفت بالا نگاهش می کردم و آن طرف سپیدار کهنسال را دیدم. روی شاخه ی بالا بالایی نشسته بودی و به من نگاه می کردی. لبخند می زدی. هیچ شک ندارم که لبخند می زدی. گفتم: حالا خوب شد؟ من دیوانه شدم و تو آن طرف نشستی و پشت پنجره ام نمی آیی؟ پشت سرت یک پنجره ی دیگر بود با توری فلزی و پر از کثافت روی شیشه. یکی نشسته بود روی زمین داشت آسمان را نگاه می کرد. وقتی پرسیدم چگونه می شود رفت توی آن اتاق که پنجره اش پشت سپیدار است، خندید و گفت باید خیلی دیوانه باشی. خیلی ... .
خیلی دیوانه شدم. حالا خیلی سال است که اینجا در این اتاقم. وقتی به توری پشت پنجره عادت کردم، دیگر نمی دیدمش. کثافت های روی پنجره هم نبودند دیگر. سپیدار پیر بود و تو، که سبک پر می کشیدی و پشت پنجره ام زیبا ترین آواز جهان را می رقصیدی. هر صبح. هر غروب. توفان که شده بود نگران بودم. نمی دیدمت، نبودی پشت پنجره ام. نبودی روی شاخه های سپیدار پیر. یکی از روی شیشه خون سر و پیشانی ام را پاک می کرد، یکی سوزنی در رگ های برجسته ام فرو می کرد و دیگری پیرهنم را عوض می کرد. گلویم را خراشیده بود همه ی فریادهایی که کشیده بودم تا مگر از پشت پنجره صدایم به سپیدار پیر برسد. دهانم بوی شوری دریا می داد و خون روی پیرهنم شکل شاخه های سپیدار پشت پنجره خشک شده بود.
صبح که شد. صدای غرش اره ی برقی بود و سپیدار پیر قرچی کرد و بر زمین افتاد. روی دیوار نشسته بودی و به من و به جای خالی درخت نگاه می کردی. سبک و کوچک پرکشیدی و رفتی آن طرف دیوار سنگی بلند.
حالا شیشه ی پنجره پر از کثافت شده. پشت شیشه توری فلزی زنگ زده را می بینم باز. دستانم بسته است اما می دانم که در را قفل کرده اند. وقتی از یکی که برایم صبحانه می آورد می پرسم چگونه می شود رفت آن طرف دیوار، می خندد و هیچ نمی گوید ...
می گویم : می دانی؟ یه روز گنجشکی بود که پشت پنجره ام آواز می خواند ... و من بر او عاشق بودم ...