20 December 2012

یلدا ... یا یکی از همین شب ها ...


ما که هر روز یک به یک داریم چیزی را از دست می دهیم، کسی را از دست می دهیم، شاید آیین ها تنها چیزی باشد که برایمان مانده است که البته آنها را هم یکی یکی یا فراموش می کنیم یا با قدرت تاریخی و فرهنگی ای که داریم چنان مبتذلشان می کنیم و به گند می کشیم که جنازه ی متعفنی بیش ازشان نمی ماند. پس مهم است که آیین ها بمانند. مهم است که هنوز کسی، کسانی باشند که آنها را زنده نگه دارند. من اما آن کس نیستم. دیگر نیستم انگار. آیین ها برای من با آدم ها معنی می شوند، نه با نوشته های روی تقویم.

دیشب خواب مادربزرگم را می دیدم، مادر مادرم. خانه اش بودیم و مهمانی بزرگی انگار که تمام شده بود. خوابم پر از جزئیات بود پیرهن مادربزرگ را با دقت یادم هست و آخر مهمانی من داشتم کمی جمع و جور می کردم. دیروز معده ام می سوخت و یک چیز گرم سوزانی که می گویند اسید معده است می آمد بالا و سینه ام پر می شد از سوزشی بی رحم. در خواب، مادر بزرگ که اسمش برایمان مامانجون یا مامان پری ست، یک معجونی درست کرد با یک چیزی مثل تی بگ که درش یک چیزهایی مثل کامواهای رنگی بود، توی یک لیوانی که انگار قدیمی بود، فلزی بود با شبکه ای از طرح های قدیمی، هیچ مایعی نمی توانست در آن لیوان سوراخ سوراخ بماند، اما معجون مادربزرگ ماند و بخارش می زد به صورتم و بوی خوشی داشت. گفت اینو بخور برای دلت خوبه. نگفت، معده ت ، گفت دلت. می خوردمش و خوشمزه بود و آرامش بخش. احساس کردم دوست ندارد ما از آن خانه برویم. فکر می کردم همه که بروند تنها می شود در آن خانه. جمع و جور کردن را کند کرده بودم که بیشتر طول بکشد.

مادربزرگ خیلی سال است که مرده است. اصلن خواب هایم تازگی ها بیشتر میهمان هایش مرده ها هستند تا زنده ها.

یلدا همیشه همه خانه ی مادر بزرگ بودیم، آن یکی مادربزرگ، مادر پدرم که اسمش برای من مامان بود. او هم خیلی سال است که مرده است. بعد یکی از عمه ها و شوهرش انگار مسئول دور هم جمع کردن خانواده شدند. سال ها و سال ها. این وسط چند سالی را من نبودم. و در این سال های تنهایی و نبودن. یلدا هیچ معنی خاصی نداشت، یک روزی بود در تقویم مثل بیست و هفت مرداد یا شانزده مهر. حالا امسال باز یکی از اهالی اصلی یلدا نیست و باز انگار داستان بی معنی شده است. شوهر عمه ای که دستپختش بی نظیر است و طنزش معرکه. به جبر روزگار باید که اینجا در تهران پیش ما نباشد و سه چهار روز پیش به او گفتم یلدای من در تقویم نیست، وقتی ست که بیایی و باز همه ، یعنی همین قدری که از همه مانده اند، جمع شویم دور هم.

خانه نشین و تلخ و بداخلاق شده ام امشب. بی انار و آجیل و شاید فقط سری به حافظ بزنم به یاد حافظ هایی که بابا برایمان می خواند یک غزل که هر بیتش نصیب یکی می شد.

معده ام ، دلم ، سینه ام از امروز صبح دیگر نمی سوزد. معجون مامان پری کار خودش را کرده است و من یک لیوانی کنار دستم دارم امشب که هی خالی می شود و نشسته ام در تنهایی همین خانه ای که دوستش دارم. شاید دوستش دارم چون آن طرف خیابان خانه ی مینو جانی ست که خیلی کم ، دیر به دیر می بینمش اما بانوی دلنشین همیشه و هنوز است برایم.

فردا دنیا تمام شود یا بماند خیلی هم برایم فرقی نمی کند. اما اگر بماند، من منتظر می شوم تا آن مرد بیاید که پای دائم شبهای یلدایم بوده است و باز شوخی کنیم و بخندیم و جدی شویم و بغض کنیم و زندگی همینقدر بی رحم و پر شکوه و بی ربط برود جلو. مادرم در آن سوی زمین توی سرمای استخوان سوز تورنتو باشد، برادرم و نیوشای نازنین زندگی اش هم، پدرم در شهری حتا سردتر باشد، بقیه هم هرکدام دور و نزدیک یک جایی در این جهان. آن مرد که به او عمو می گویم بیاید و یک شبی برایمان یلدا شود که هیچ کس پیام تبریکش را نمی فرستد. پیش از بدرقه ی عزیزترینی که به شهر حافظ می رود، جمع شویم و حافظ بخوانیم و به ریش بی رحمی های روزگار بخندیم و مصی نگران کم غذا خوردنمان باشد و آرش با دوربینش فیلم و عکس بگیرد و گلبو برایمان دسر درست کند و مژگان همان حضور بی صدا و آرامش را داشته باشد و سربه سر رضا بگذاریم و به رویمان نیاوریم که یک خداحافظی زودی در راه است برای مسافری که راهی  شیراز است. شاید تاش هم بود که رفیق شفیق است و پر است از مهر و صفا. جمع شویم و به روی خودمان نیاوریم که چقدر دلتنگی هست و چقدر جای مادر بزرگ ها خالی ست. آن شب شاید سه تاری هم بود و شاید سه تارم صدایش اصفهان باشد که مادرم دوست دارد و آرش هم.

ما یکی از همین روزها دور هم جمع می شویم و به ریش روزگار می خندیم ...    

1 comment:

  1. گاهی ، یک نفر که میرودانگار همه چیز را یک جا می برد با خودش .و حتمن آیین هایی را که دوست داشتیم را هم می برد.من بی یلدا بودم امسال، با یک انار نیمه شیرین...

    ReplyDelete