24 June 2011

دور از جون

با خانوم صاحب خونه م حرف می زدم دیروز صبح. گفت رسیدن بخیر تشریف نداشتین چند روزی؟ گفتم نه! بودم همه ی این روزا ... گفت ای وای آقای سیاوش شما چقدر ساکت و بی صدا هستین من واقعن فکر کردم شما تهران نیستین. بهش میگم آخه من یه نفر آدم تنهام دیگه چه صدائی می خواد ازم دربیاد تو خونه ... تلویزیون هم یا نگا نمی کنم یا کوتاهه فیلم و موزیک هم تو گوشم دوست دارم گوش کنم ... آدم تنها که هست خب صدا نداره دیگه ...

برداشته می گه: اختیار دارین ، دور از جون ...

یعنی من زندگیم رو که توصیف می کنم براش احساس نیاز می کنه به گفتن دور از جون واقعن؟ دور از جون مای اس!

2 comments:

  1. Hahahahahahahahaha... damet garm rafigh...

    ReplyDelete
  2. فکر کن که چه حسی داره صبح چشم تو چشم همسایه روبه رو بشی و یه جوری نگات کنه که انگار داره به یه دیوونه نگاه می کنه . بعد همه راه و تا دانشگاه به سر و وضعت نگاه کنی که یه اشکالی توش پیدا شه و دلیل اون نگاه باشه ..... بعد یادت بیاد که دیشب هر چند دقیقه یه بار صدای خنده ات تا خونه همسایه می رفته لابد ... خوب منم باشم می گم طرف حالش خوب نیست . وگرنه به چی می خنده تنهایی ؟؟؟
    حالا شما هم یه کم بیشتر فکر کن یا لااقل موسیقی رو یه کم واسه دل این خانوم هم شده با صدای بلند گوش کن :)))

    ReplyDelete