01 August 2010

دلم از اون دلای قدیمیه ... از اون دلاس

خیلی بچه بودم که اولین بار شنیدم یک نفر با صدایی که هم آرام بود هم قوی بود می خواند: یاد چکمه و تفنگ، قطار فشنگ، مادیون خسته ... براش مهتاب ایوون، ببر کوهستون ، گریه کردن از درد ... این لالایی توی یک نواری بود با مجموعه ی آهنگ هایی از این دست ... یکی دیگر هم بود: نمی شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره، نمی شه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره ... دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلاس ... که می خواد عاشق که شد، پا روی دنیا بذاره ... پا روی دنیا بذاره ... دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دوتا رو ... ببره از این جا و اون ور ابرا بذاره ...

بعد چه خوب بود اون جا که می گفت: تو ، دلت بوسه می خواد من می دونم اما لبت ... سر هر جمله دلش می خواد یه اما بذاره ...

این صدای محمد نوری بود. که من با این چند آهنگش بزرگ شدم، خاطره هایی به هم زدم ... خاطره هایی ... و خوب کارهای جدیدش رو خیلی دوست نداشتم هیچ وقت، که اصلن چه اهمیتی دارد که من کارهای نوری را دوست داشته باشم یا نه؟ چه از بزرگی و صلابت صدای زیبایش کم می شود مگر؟ محمد نوری بزرگ بود و هست و صدایش زیبا بود و هست ... من و هر کس دیگر هر چقدر بدانیم یا نه ... صدایش همیشه در گوش جانمان هست که: باز دوباره صبح شد ... من هنوز بیدارم ... ای کاش می خوابیدم ... تو رو خواب می دیدم ... خوشه غم توی دلم زده جوونه دوونه به دوونه دل نمی دوونه چه کنه با این غم ... وای نازنین مریم ... آی نازنین مریم ...

یاد استاد گرامی ، جای خالیش سبز ...


1 comment:

  1. بین خودمان بماند من مرگ را باور نمی کنم.
    اما گاهی به بیابانی برهوت می مانم به حضوری خالی از هر کس و هر چیز.بعد ترسی بر جانم لرزه می اندازد ومی بینم تنهاتر شده ام. همین مرگ است نه؟

    ReplyDelete