07 August 2010

گفت همانجا وایستا. وایستادم

اولین روز در خانه و کمی مشق نوشته ام . روز بعد چرتی زدم و فیتیله نگاه کردم. روز بعد از ساعت ۳ بعد از ظهر تا ساعت های ۵ و نیم فوتبال را شروع کردیم. در پارک بیسیم یک روز در زمین وقتی داشتم توپ را می گرفتم بازیکن حریفم من را هول داد و من به دو تا از میله هایی که دور زمین گذاشته بودند خوردم و یکی از دندان های جلویی ام خم شد. روز بعد در خانه مهمان پشت سر مهمان به خانه ی ما می آمد. بعد از چند روز مهمان ها تمام شدند و شیرینی ها کمی مانده شد . یک روز در پارک فوتبال می کردیم من دروازه بان بودم و توپ های نزدیک را می گرفتم و توپ های دور را نه . من دو تا گل خوردم. نوبت تیم بعدی شد و یکی از بازیکنان تیم بعدی به من گفت همان جا وایستا. وایستادم بعد از ۵ دقیقه دو گل خوردم و تیم ما باخت." ء

بخشی از انشاء یکی از کودکان خانه ی کودک مهر 9 ساله

خانه ی کودک مهر - محله ی دروازه غار

از این پس هروقت با مرکز خیریه غیر دولتی فعالی آشنا شدم آن را معرفی خواهم کرد. شاید سپاسی باشد بسیار کوچک بر آنچه دوستانم در این مراکز با جان و دل انجام می دهند و شاید دری بگشاید برای آشنایی با این مراکز و شاید روزی کسی اینجا با مجموعه ای آشنا شود و دلش بخواهد کمکی کند یا وقتی بگذارد برای فعالیتی یا ... سعی می کنم تماسی از هر کدام اینجا ذکر شود مثل تلفنی یا ای- میلی اما اگر خواستید تماس بگیرید و نتوانستید خوشحال خواهم شد ارتباط شما را با هرکدام از این مراکز برقرار کنم.

مرکزی که امروز در منطقه ی دروازه غار (میدان شوش - میدان شهید هرندی) به دیدنشان رفتم، "خانه کودک مهر" نام دارد. مجموعه ای کوچک با فعالیتی بزرگ برای حدود صد و پنجاه کودک و کمکهایی به خانواده هایشان. مجموعه ای با مدیرانی دلسوز و با صفا. فضایی خودمانی و دلنشین. به سایت مجموعه بروید تا از نزدیک با جزئیات بیشتری از فعالیتهایشان آشنا شوید.

www.mehrhouse.com

info.mehrhouse@gmail.com

06 August 2010

قلب خری که داری

خیلی وقت بود که آنقدر بیدار ننشسته بودم تا آسمان پشت پنجره ام روشن شود. صدای کلاغهای پیش از طلوع و اذان صبح و خنکی سحر. تجربه ی سالهای زندگی جغدی می گوید که اگر تا هوا دارد گرگ و میش می شود خوابیدی که هیچ اگر نه یک ساعت، یک ساعت و نیمی باید تحمل کنی که توی سرت مس بکوبند، توی دلت رخت چنگ بزنند، توی چشمهات شن الک کنند ... بعد ساعت هشت اینها کم کم خوب می شوی و تازه انرژی عجیبی مثل یک جور تخدیر سراغت می آید. البته تجربه ی این حالت ها را به هیچ کس توصیه نمی کنم چون بعد از کمی از پا می اندازد آدمیزاد را. حالا حرف سن و سال را هم خب نزنیم دیگر دهنتان را شیرین کنید.
تمام این ساعت ها که بیدار نشسته بودم یا توی تختم این پهلو به آن پهلو می شدم، به آدمیزاد فکر می کردم. بعد یک جمله ای هی توی سرم می آمد که فکر کنم در یک فیلمی سریالی چیزی شنیدم که می گفت زندگی کوتاه تر از آن است که با عصبانیت حرام شود. مطمئنم این جمله را به زبان انگلیسی شنیدم اما نمی دانم چرا یک "به ابوالفضل" هم اولش هی می آید توی ذهنم. به ابوالفضل زندگی کوتاه تر از آن است که با عصبانیت حرام شود.
"خون پاش و نغمه ریز" یک آلبوم از کارهای نشر ماه ریز است از موسیقی جنوب خراسان که بی نظیر است. حالا سمندریان دارد دوتار جنوب خراسان می زند و شریف زاده هم می خواند که: رفیق روزِ حالا هست بسیار / رفیق روز آخر هیچ کس نیست. این حالا چه ربطی دارد به عصبانیت و بیداری من تا صبح تا همین الآن یعنی؟
ربطش این است که یک نفر اگر می خواهد رفیق روز آخر باشد. پس یعنی می خواهد رفیق روز آخر باشد دیگر. پس می شود که تو عصبانی شوی مثل سگ گازش بگیری مثل گربه پنجول به چشمش بکشی بعد توی ماشین به سرعت چهل و پنج کیلومتری راننده گیر بدهی و سنخرانی حقوق شهروندی و قوانین رانندگی کنی برایش بخاطر پنجاه متر ورود ممنوع ساعت یک شب و انگار کنی که دیروز وارد این مملکت شدی و نمی دانی چقدر همه چیز در خیابان ها به قول مجید هرکسی به هر کسی می باشد، بعد سعی کنی شکایت راننده را به مرکز تاکسی بکنی بعد کدش را بخواهی بعد ... فوق فوقش در تمام این مدت من می نشینم و دندانهای پنج به عقبم را به هم فشار می دهم و هی فکر می کنم چرا اینقدر عصبانی هستی؟
همین الآن اگر مرکز تاکسی بگویند چشم! به خاطر ناراحتی شما و تخلف ورود ممنوع و سرعت و .... ما اصلن ایشان را اخراج می کنیم ... بعد تاکسی سبز را هم از او بگیرند و بگویند حالا برو به دانشگاه آزاد ماچ بده شاید پسرت باز هم مهندس شد. اگر همه ی این اتفاق ها بیفتد خوشحال نمی شوی ... درد من این است رفیق! من دیروز نشناختمت که ... می دانم مهربانی ... می شناسم آن قلب خری را که داری ... اما هی به فکر می روم و هی می خواهم بپرسم "چته؟" بعد یاد اون دوستی افتادم که نوشته بود توی دفتر، پیش مایکروویو ایستاده بودم تا غذایم گرم شود یک آقای همکاری آمد گفت چته؟ من نشستم و اشکهایم چکید توی غذا. نوشته بود من توی دو دقیقه ای که غذایم دارد گرم می شود چطوری بگویم چم هست؟ بعد هی من نمی پرسم چته؟ و راستش همین گهی هستم که بودم همیشه، که سکوت می کنم یک وقت هایی و حرفم می ماسد روی تارهای صوتی ام و قلبم هی تند می زند و دندانهایم را فشار می دهم و هی فکر می کنم چرا اینقدر عصبانی ؟ چرا ؟
اصلش من رفیق روز آخرم. رفته ام توی پاچه ات! آش کشک خاله ام. تو هم رفیق روز آخری. هزار بار پاچه ی من و هزار تا راننده تاکسی دیگر را هم که بگیری، وقتی حالت بد باشد تا صبح خوابم نمی برد. هوا روشن می شود و من چشمهایم می سوزد و به تو فحش می دهم که ته گلویم مزه ی سنگ ریزه گرفته و توی سرم مس می کوبند و به عصبانیتت فکر می کنم و همین طور که دارم بد و بیراه می گویم در دلم می دانم که باز فردا از امروز بیشتر دوستت خواهم داشت. حالا هی راهت را بکش قهرو بشو و قیافه ی عصبانی بگیر. حالا هی عصبانی عصبانی به من نگاه کن ... همین است که هست ... قلب خرت را می شناسم و دوستش دارم ... ء

05 August 2010

حالا فعلن

حالا فعلن اینو به عنوان شکل جدید می پذیریم تا ببینیم چی می شه ... من از انتخاب تمپلات حاضری متنفرم یعنی یه جورایی حس انگشت زدن به جای امضا بهم دست می ده ... اما خب چاره ای نیست در زمینه ی طراحی بلاگ و سایت و اینا من سوادم در حد اطلاعات فوتبالیم هم نیست ... اقلن این روزا به لطف جام جهانی و چند تا دوست فوتبالی مسی و کاسیاس و پل (اون هشت پاهه) رو می شناسم ... حالا فقط مونده اون رنگ احمقانه ی آبی براق کامنت ها و تاریخ زیر پست ها که پیدا نمی کنم از کجا می شه عوضش کرد ... امیدوارم بشه ... یعنی اگه این رنگ زوری باشه که دیگه خیلی نامردیه ... چیزای زوری همه ش نامردیه اما این دیگه خیلی نامردیه ... می گفت: قضیه ی مملکته آقا! ناموس که نیست بشه راحت از کنارش گذشت ... خلاصه ... غرض این که من چیزی رو از پنجره بیرون پرت نکردم و الآنم می خوام برم فیلم کافکا رو ببینم که آقای سادربرگ ساخته ... شمارو به زئوس و ژوپیتر و اینا قسم اگه این آبیه رو می دونید کجا می شه عوض کرد بگین ... خیلی داره رو اعصابم سالسا می رقصه ...

مرده شور هرچی ... عجبا

همه چیز این بلاگ صاب مرده بهم ریخته ... اصلن نمی دونم چرا. سایکو هم که من بلاگمو از با اون طراحی کردم داره اذیت های اساسی می کنه و من روز تعطیلمو نشستم سه ساعته دارم کارایی می کنم که به نتیجه نمی رسه و فاصله ی بسیار کمی دارم تا همه چیز رو از پنجره پرت کنم وسط کوچه ... اینو جدی می گم! بنابراین تا اطلاع ثانوی هیچ چیزی رو که مربوط به شکل و شمایل اینجا می شه جدی نگیرید تا من یک گلی (گل یعنی خاک و آب نه اون که با سبزه و خار و اینا هست!) به سر خودم و اینجا بگیرم.

اگر هم سایتی می شناسید که فارسی ساپورت می کنه و می شه باهاش کار کرد لطفن خبر بدین بهم.

s_maghsoudi@yahoo.com

ممنون