"A man can live a good life, be honorable, give to charity, but in the end, the number of people who come to his funeral is generally dependent on the weather."
"Nothing But the Truth", director: Rod Lurie, 2008.
Its a selfish desire to share your crazy thoughts and words with others ... voila ... and by the way , This blog is anything but political, I hate politics ...
10 July 2010
کمی آب خنک و یک حباب شیشه ای
بعد من نگاه می کنم به بعضی آدمها ، که دوستشان دارم و فکر میکنم مهربانند و فکر می کنم می توانند عاشقی کنند با چشم و دست و دلشان. بعد با خودم می گویم آیا کسی که در زندگی این آدم هست قدر این همه مهربانی را می داند؟ قدر این دست و چشم و دلی که می تواند کلی عاشقی کند را می داند؟ بعد همیشه یک نقطه ی تاریکی در دلم پیدا می شود یعنی که ... نه ، نمی داند. بعد دلم می گیرد. بعد به خودم فکر می کنم. بعد به کسانی فکر می کنم که در زندگی من مسافر چند ماه و چند سالی بوده اند. بعد فکر می کنم که در زمان این سفر، در زمان این همراهی من آیا قدر او را دانستم؟ قدر مهربانی و دست و چشم و دلی که می توانست عاشقی کند؟ می دانم که گاهی دانستم اما بعد یک نقطه ی تاریکی در دلم پیدا می شود برای آن روزها و ماههایی که ... بعد من تبدیل می شوم به یکی از همان آدمهایی که در زندگی کسی بوده اند و قدر ندانسته اند. نفهمیده اند که رابطه یک کار مدام هر روزی می خواهد تا نمیرد. تا پژمرده نشود. آب می خواهد، نور می خواهد گاهی آفتاب مستقیم، گاهی نور پشت پرده می خواهد، گاهی پر از شته های سفید می شود و سمی چیزی می خواهد، گاهی باید حرف زد، گاهی باید حرف شنید. می شود هی گلدان های تازه خرید و بهشان نرسید و پژمرده که شدند انداختشان دور. بالاخره باز می شود رفت و گلدان جدیدی پیدا کرد. اما حکایت دیگری ست گلدانی که بال و پر می گیرد و همسایه ی سالیان سال پنجره ات می شود.
بعد فکر می کنم کاش آن آدمی که در زندگی یک کسی که خیلی مهربان است و خیلی می شود که عاشقی کند هست، قدرش را بداند. بعد فکر می کنم کاش من اگر کسی همسایه ی پنجره ام شد که مهربان بود و خیلی می شد که عاشقی کند، که عاشقی کنیم ، قدرش را بدانم. کاش حواسم باشد که آب خنک براییش بیاورم و برای شب ها یک حباب شیشه ای پیدا کنم ... گرچه "برای آشنایی با پروانه ها باید وجود چند تا کرم حشره را هم تحمل کرد. " *
*- بخشی از گفتگوی گل سرخ و شازده کوچولو: آنتوان دو سنت اگزوپری
بعد فکر می کنم کاش آن آدمی که در زندگی یک کسی که خیلی مهربان است و خیلی می شود که عاشقی کند هست، قدرش را بداند. بعد فکر می کنم کاش من اگر کسی همسایه ی پنجره ام شد که مهربان بود و خیلی می شد که عاشقی کند، که عاشقی کنیم ، قدرش را بدانم. کاش حواسم باشد که آب خنک براییش بیاورم و برای شب ها یک حباب شیشه ای پیدا کنم ... گرچه "برای آشنایی با پروانه ها باید وجود چند تا کرم حشره را هم تحمل کرد. " *
*- بخشی از گفتگوی گل سرخ و شازده کوچولو: آنتوان دو سنت اگزوپری
08 July 2010
داربست
دیروز ، پنجشنبه ساعت 9:30 صبح تقریبن، تمام داربست ساختمان مترو میرداماد فروریخت و به گفته ی منابع رسمی خبری یک نفر کشته، چند نفر زخمی شدند و تعدادی خودرو آسیب دید. من دو ساعتی بعد این منظره ی هولناک را دیدم. حجم عظیمی از آهن تمام ورودی ایستگاه، پیاده رو و بخشی از خیابان را گرفته بود. این همان ایستگاهی هست که من هفته ای دو یا سه روز وارد آن و از آن خارج می شوم. در ساعت نه و نیم صبح پنجشنبه اما آنجا نبودم. ایستگاه دکتر شریعتی هم از ایستگاههای اصلی من در رفت و آمد های روزانه هست. امروز زیر داربست عظیم این ایستگاه ایستاده بودم و فکر می کردم با ریختن این همه فلز روی سر آدم، واقعن چه اتفاقی می افتد؟
چند شب پیش یک سوسک در اتاق من باعث زحمت و عذاب شده بود. آن هم اتاق من که همیشه پر از شلوغی و خرت و پرت هست. پیدا کردن یک سوسک در فضای مناسب! برای فرد آمدن کفش توی آن همه شلوغی و آدرنالین تعقیب و گریز با سوسک کله خراب مذکور و ... (لطفن کسی تیریپ ذنیستی نیاد من سوسک رو می کشم، اصلن هم نمی تونم زنده بگیرم ببرم بیرون ولش کنم، اصلش نمی خوام همچین کاری بکنم، نمی تونم هم صد سال!) خلاصه فضای فرود پیدا شد و کفش مربوطه فرود آمد.
نتیجه گیری اخلاقی :
- سوسک ها مزاحم آدم ها می شوند و له می شوند. آدم ها مزاحم داربست ها نمی شوند اما گاهی له می شوند.
- سوسک ها به دلیل تردد در فاضلاب و نشست و برخواست با کلی نجاست خیلی کثیف هستند، آدم ها هم بدون این چیزها گاهی خیلی کثیف هستند.
- سوسک ها خود را برترین موجودات روی زمین نمی دانند و با فروتنی له می شوند، آدمها خود را برتر از همه ی گونه های دیگر جانوران می دانند و با خود بزرگ بینی غم انگیزی له می شوند حتا اگر هیچ گهی هم نباشند.
- سوسک ها معمولن شب ها و نیمه شب ها له می شوند اما آدمها در تمام اوقات روز عندالزوم می توانند به راحتی له شوند. دیده شده است که گاهی آدمها در یک روز حتا چند بار له می شوند.
- سوسک ها معمولن بعد از له شدن توان ادامه ی زندگی را ندارند گرچه بسیار موجودات جان سختی هستند اما آدمها پس از بارها له شدن هی پوستشان کلفت تر می شود و سر و مر (سر مثل کله نه! سر مثل لیز) زندگی می کنند.
- داربست در زندگی آدم می تواند نقش آدم را در زندگی سوسک بازی کند.
توضیح مهم: هیچ بخش از خزعبلات شوخی ای که من نوشتم نمی تواند ناقض این حقیقت باشد که اتفاق دیروز بسیار غم انگیز، ناراحت کننده و قابل پیگیری است. جان یک انسان بی گناه و داغ نشسته بر دل یک خانواده هیچ جایی برای شوخی ندارد .
چند شب پیش یک سوسک در اتاق من باعث زحمت و عذاب شده بود. آن هم اتاق من که همیشه پر از شلوغی و خرت و پرت هست. پیدا کردن یک سوسک در فضای مناسب! برای فرد آمدن کفش توی آن همه شلوغی و آدرنالین تعقیب و گریز با سوسک کله خراب مذکور و ... (لطفن کسی تیریپ ذنیستی نیاد من سوسک رو می کشم، اصلن هم نمی تونم زنده بگیرم ببرم بیرون ولش کنم، اصلش نمی خوام همچین کاری بکنم، نمی تونم هم صد سال!) خلاصه فضای فرود پیدا شد و کفش مربوطه فرود آمد.
نتیجه گیری اخلاقی :
- سوسک ها مزاحم آدم ها می شوند و له می شوند. آدم ها مزاحم داربست ها نمی شوند اما گاهی له می شوند.
- سوسک ها به دلیل تردد در فاضلاب و نشست و برخواست با کلی نجاست خیلی کثیف هستند، آدم ها هم بدون این چیزها گاهی خیلی کثیف هستند.
- سوسک ها خود را برترین موجودات روی زمین نمی دانند و با فروتنی له می شوند، آدمها خود را برتر از همه ی گونه های دیگر جانوران می دانند و با خود بزرگ بینی غم انگیزی له می شوند حتا اگر هیچ گهی هم نباشند.
- سوسک ها معمولن شب ها و نیمه شب ها له می شوند اما آدمها در تمام اوقات روز عندالزوم می توانند به راحتی له شوند. دیده شده است که گاهی آدمها در یک روز حتا چند بار له می شوند.
- سوسک ها معمولن بعد از له شدن توان ادامه ی زندگی را ندارند گرچه بسیار موجودات جان سختی هستند اما آدمها پس از بارها له شدن هی پوستشان کلفت تر می شود و سر و مر (سر مثل کله نه! سر مثل لیز) زندگی می کنند.
- داربست در زندگی آدم می تواند نقش آدم را در زندگی سوسک بازی کند.
توضیح مهم: هیچ بخش از خزعبلات شوخی ای که من نوشتم نمی تواند ناقض این حقیقت باشد که اتفاق دیروز بسیار غم انگیز، ناراحت کننده و قابل پیگیری است. جان یک انسان بی گناه و داغ نشسته بر دل یک خانواده هیچ جایی برای شوخی ندارد .
29 June 2010
عاشقانه ای برای هیچکس
روزگار می گذرانم در جستجوی نامت، نام تو. تو که چندی ست حضورت همسایه ی تمامی رؤیاهایم شده است. تو که مخاطب واگویه های تمام لحظه های دیوانگی ام بوده ای. تو که بوی تن ات پیش از زنگ بیدار باش صبح در اتاق تنهائیم می پیچد و خرابم می کند. تو که حتا نمی شناسمت. تو که از جنس مه و شبنمی. تو که از جنس آتش و افروختگی و دودی. تو که از جنس من و ما نیستی. برای تو نامی چگونه بیابم که حتا تصویرت در پریشانی افکارم مه آلود است.
گاه به هیأت باکره ی مقدس تمامی زندگی ام را در تقدسی ژرف فرو می بری و گاه به هیأت روسپی خسته ای تنها در مقابلم می نشینی تا با نگاه مان تنها، بیازمائیم آنچه دیگران با شهوت عجولشان همیشه فراموش می کنند. گاه به هیأت مادرم پیشانی تب آلود مرا نوازش می کنی تا هنوز بهانه ای بماند زیستن را. گاه به هیأت سلاخی دژخیم، تکه های پیکر نحیف مرا در قله های دور برفی به میهمانی گرگهای گرسنه ی پیش از سحرگاه هدیه می کنی. گاه به هیأت مهربان ترین عزیزی، صبور چون آرامش سبزه زاران در شب تا بیاسایم در دامانت و هزار صبح بیاید و بیداری کابوسی دور بنماید. گاه به هیأت ساحره ی اعماق جنگل سیاهی، که جادوی تاریکش روان و روحم را در هم می پیچد و آرامش را از تمامی لحظه هایم می رباید.
نامی برای تو نیست یا من نمی یابم؟
تو را چه نام نهم؟ تو که نیستی،
اما حضورت ،
به تمامی، زندگی ام را انباشته است؟
گاه به هیأت باکره ی مقدس تمامی زندگی ام را در تقدسی ژرف فرو می بری و گاه به هیأت روسپی خسته ای تنها در مقابلم می نشینی تا با نگاه مان تنها، بیازمائیم آنچه دیگران با شهوت عجولشان همیشه فراموش می کنند. گاه به هیأت مادرم پیشانی تب آلود مرا نوازش می کنی تا هنوز بهانه ای بماند زیستن را. گاه به هیأت سلاخی دژخیم، تکه های پیکر نحیف مرا در قله های دور برفی به میهمانی گرگهای گرسنه ی پیش از سحرگاه هدیه می کنی. گاه به هیأت مهربان ترین عزیزی، صبور چون آرامش سبزه زاران در شب تا بیاسایم در دامانت و هزار صبح بیاید و بیداری کابوسی دور بنماید. گاه به هیأت ساحره ی اعماق جنگل سیاهی، که جادوی تاریکش روان و روحم را در هم می پیچد و آرامش را از تمامی لحظه هایم می رباید.
نامی برای تو نیست یا من نمی یابم؟
تو را چه نام نهم؟ تو که نیستی،
اما حضورت ،
به تمامی، زندگی ام را انباشته است؟
27 June 2010
یک سالگی یک دفترچه ی بی کاغذ
Subscribe to:
Posts (Atom)
