26 September 2014

قرار است باشد تا حال مان خوش شود ...



یک | می گفت مصیبت از زمونی شروع شد که مستراح خونه ها رو آوردن گذاشتن کنار هال و اتاق و مطبخ، قدیما مستراح کنج حیاط بود تهِ خونه، دنج و آسوده. حالا بیخ پذیراییه، این کاسه چینی های خلا فرنگی هم که دیگه واویلاست ... یه باد ازت در بره صدای گوز توش می پیچه هفت تا خونه اون ور تر هم خبردار می شن. اصلش بچه ای که صدای گوز باباشو بشنفه دیگه واسه اون بابا تره خورد می کنه؟ آقاش بجای بابا واسه ش می شه مرتیکه ی گوزو. می گفت همه ی مصیبت ما این روزا از این مستراح های توخونه س و از این خلا فرنگی های چینی ... 

دو | وقتی کسی را دوست می داریم، تمامِ تمام اش برایمان یک چیز دیگری می شود که انسان نیست انگار. که هست. برای ما دیگر نیست ... حالا اگر آن بخت برگشته یک روز عطسه که می کند آب بینی اش بیاید بیرون، یکهو جهان عاشقانه مان فرو می ریزد. اگر یک روز اخلاق اش گه مرغی بود و یک آدم بی خود مزخرفی شده بود یکهو به هم می ریزیم. داستان اما ساده تر از این هاست. کسی که عاشقانه دوستش می داریم هم مثل هر انسان دیگری یک سیستم مزاجی دارد که ممکن است باد تولید کند، یا محصولاتی که بوش عطر نومرو سنک نیست. در واقعیت زندگی آدم ها پایشان توی کفش بو می گیرد، بدنشان عرق می کند، دستشوییِ شماره یک و دو می روند، صبح ها دهانشان بوی بد می دهد و چشمشان قی کرده است. در واقعیت زندگی می شود عاشق کسی بود و فکر نکرد گوز این یکی با همه ی جهان فرق دارد. چون اگر اینطور فکر کنیم یک روزی آن گوز چنان به احساساتمان می وزد که پایه های تمام عاشقانه ها بر فرق سرمان خراب می شود. در واقعیت زندگی می شود یک نفر را مثل یک انسان دیگر دوست داشت نه مثل شخصیت اول یک فیلم عاشقانه ی هالیوودی. می شود صبح از خواب بیدار شد، چشم های قی کرده و صورت بی رنگ و دهان بد بوش را دوست داشت نه چون این ها را نمی بینی چون این ها مال اویند. چون آنچه در قلب مان می ماند وقتی وسط روز یکهو دلمان برایش می تپد، قی چشم هاش نیست ، نگاهی ست که به خاطر می آوریم و نفس مان به دل تنگی می گیرد. انسان ها را می شود پذیرفت به انسان بودن شان با محبت ، با عشق با تمام بسته ای که به عنوان حیوانی به نام انسان با خودشان به همراه دارند. 

سه | توی یک سریالی فیلمی چیزی بود که می گفت امروز صبح در خانه اش شماره دو کردم. و بحث بر این بود که آیا این نشان خوبی ست؟ یعنی که آنقدر احساس راحتی می کنی که شماره دو ات آمده یا نشان بدی ست چون از این به بعد دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست و یک دیوار رمانتیکِ |تو مثل هیچ کس دیگر نیستی| ای شکسته شده که همه چیز را تغییر می دهد. 

چهار | عاشقی کنید و دوست بدارید و دست از این تحلیل های مزخرف بی خود بردارید. انسان ها آن زمان که در غار هم زندگی می کردند و دستشویی هاشان در نداشت ، دیوار نداشت عاشق می شدند، هم را دوست می داشتند. کسی را هم در افق های دوردست نگذارید ... آنها که در افق های دوردست هستند یک روزی در همان افق محو و نیست می شوند. آدم ها را همین نزدیک ببینید و بگذارید همین نزدیک ببینندتان. مثل یک انسان که از بینی اش آب می آید، که دستشویی می رود، که ... انسان است.

پنج | تمام ماجرای دستشویی و شماره یک و دو و این ها مثال است دیگر ... به جاش شما هر داستانی را می شود که بگذارید

شش | نوشتن این چند خط هیچ ما به ازای بیرونی ای ندارد، آنها که از نزدیک تر من را می شناسند دنبال خط و ربط اش توی زندگی ام نگردند ... یک چیزی بود مدتی به آن فکر می کردم امروزِ تعطیلی وقتش شد که بنویسم ذهنم خلاص شود ... همین ...  

هفت | دوست داشتن ساده و دلنشین است ... قرار است باشد تا حال مان خوش شود ... پیچیده اش اگر کنیم ، پر از تحلیل و ماجرا که بشود ، هم حال مان خوش نمی شود ... هم آرام آرام می میرد ... می رود یک گوشه ای سرش را می گذارد زمین ... مثل پرنده ای زخمی ... نفس نفس می زند، بی ناله و صدا ... و می میرد  

12 August 2014

صدای بال شان




توی یک بیابانِ داغ برهوتی دارم راه می روم ... آفتاب انگار نه از هزاران کیلومتر دورتر که انگار از همین دومتر بالای سرم می تابد ... چشم هام می سوزد ... باد داغ می خورد توی صورتم ... استخوان هام اما از سرمایی مدام می لرزد ... عرق می ریزم از گرما و می لرزم از سرما ... دنبال کسی می گردم که خیلی دور، آن دورها دارد می رود به سیِ خودش ... آنقدر دور که نقطه ای  بیشتر نمی بینم از تمام اش ... فریاد می زنم ... صدایی نیست ... توی سرم هست صدام اما از گلو نمی آید بیرون ... صدایی که نیست می پیچد توی بیابان و بر می گردد و می خورد توی صورتم، همراه باد داغ ... گوش هام کر می شود چند لحظه از صدام ... از صدایی که نیست ... صدای بال زدن پرنده ی بزرگی می آید از نه خیلی دور ... یکی نیست ... ده تا، شانزده تا، بیست و هشت تا کرکس گرسنه با هم پچ پچ می کنند و می چرخند دورِ سرم ... می دانند که از سرما در این داغِ برهوت خواهم مُرد ... می دانند که از گرما تلف می شوم همچنان که دندان هام می خورد به هم از سرما ... خوب که نگاه می کنم، پرواز هم نمی کنند ... دارند پا به پام راه می روند ... سکندری می خورم ... با صورت می خورم زمین ... پنجه های پاهای چروکیده و ناخن های درازشان روی خاک بیابان تمام منظره ام می شود ... فکر می کنم برای سنگ قبرم هیچ تصمیمی نگرفته ام ... چند مورچه ی قرمز دورِ سرم رقص آیینی راه انداخته ند و دسته جمعی می خوانند ... خام شدی ... خام شدی ... جوان ناکام شدی ... یکی شان توی جنازه ی چند سوسک را خالی کرده و می کوبد روی شکم این یکی و آن یکی ، درام می زند با آواز آیینی ... برای کرکس های ما شام شدی ... شام شدی ... شام شدی ... جوان ناکام شدی ... چه صدای خوبی دارد خواننده شان ... می پیچد صداش توی بیابان ... می رود و برمی گردد و می خورد توی صورتم که روی خاک چسبیده است ... صدایی که نیست ... می خندم ... می چرخم به پشت دراز می کشم دست و پام را به زمین می کوبم روی شکم و سینه ام برایشان ضرب می گیرم ... می خوانم ... شام منم ... خام منم ... جوان ناکام منم ... می خندیم همه با هم ... خواننده ی قرمز بهش برمی خورد ... قهر می کند ... گروه از هم می پاشد ... کرکس ها یادداشتی به دستم می دهند ... عزیزم ما خیلی گرسنه ایم، شکم مان به پشت مان چسبیده است، به آن نقطه ی دور شده که دارد هی می رود و هی می رود نمی رسی، می شود لطفا زودتر بمیری؟ با احترام ... اشک از چشم ام سرازیر می شود از خنده ... صدای قهقهه ام می رود با باد ... بر می گردد ... می خورد توی صورت هاشان ... صدایی که نیست ... گروه موسیقی که می رود، طی مراسمی ویژه سوسک های طبل شده را دفن می کنیم ... زار می زنم بر مزارشان ... یکی از زنان سیاه پوش مراسم عزا می آید حلوای لای نانِ بیسکوئیتی تعارفم می کند ... می گویم من می خواستم بزرگ که شدم نویسنده شوم ... می گوید بهتر که نشدی عزیز جان ... بزرگ؟ یا نویسنده؟ ... نمی گویم ... حلواهای لای نانِ بیسکوئیتی را با ولع می خورم ... کرکس ها دَم گرفته اند ... بخور بخور چاق بشی ... پروار و قبراق بشی ... بخور بخور جون بگیری ... نونا رو به دندون بگیری ...

توی یک بیابانِ داغ برهوتی دارم راه می روم ... آفتاب انگار نه از هزاران کیلومتر دورتر که انگار از همین دومتر بالای سرم می تابد ... چشم هام می سوزد ... باد داغ می خورد توی صورتم ... استخوان هام اما از سرمایی مدام می لرزد ... عرق می ریزم از گرما و می لرزم از سرما ... دنبال کسی می گردم که خیلی دور، آن دورها دارد می رود به سیِ خودش ... منم آن دورها ... منم که می خوام برسم به من ... که دور شده است ... که می رود به سیِ خودش ... آن دورها ایستاده است من، بشکن می زند و شلنگ انداز می خواند ... دور مشو ... دور مشو ... کرکسِ رنجور مشو ... شاعرِ مهجور مشو ... وصله ی ناجور مشو ... عینک بزن، کور مشو ... احمقِ مشهور مشو ... می خندد من، صداش از دورها می آید با باد، می خورد توی صورتم ... صدایی که نیست ... دست تکان می دهد برام، من ... پشت اش را می کند به من، من ... دور می شود، من ... می رود به سیِ خودش، من ...

سفره ی قدیمیِ خانه ی مادربزرگ را پهن می کنم ... سالاد شیرازی درست می کنم با دوغِ محلی ... قاشق چنگال ها را کنار دستمال سفره های گلدار می چینم ... ترشی لیته از همسایه قرض می گیرم ... زیتون پرورده می گویم برایم بیاورند از رودبار ... دراز می کشم وسط سفره ... خیره می شوم به آسمان ... پرنده های بزرگی بالای سرم پرواز می کنند ... ده تا، شانزده تا، بیست و هشت تا ... دارد غروب می شود ... آن طرفِ بیابان زن جوانی کِل می کشد ... این طرف مرد پیری دشتستانی می خواند ...

| بامداد بیست و یکم مرداد نود و سه، سیاوش مقصودی |

22 July 2014

The wall will fall ...

 
To great women and men of Palestine,
To beautiful children of Gaza
----
Will fall
One day, this wall
Will fall
No child will die
Blue, will be the sky
No gun-fires, no air strikes
On Gaza streets,
Children will ride their bikes
Will walk, hand in hand, lovers
Nothing but olive tree photos, on all magazine covers
Will end, the brutality
Will end, the misery
One day,
This will be just a bitter memory
Gaza resists
Palestine exists
Will fall
One day, this wall
Will fall

Siavash Maghsoudi
22 July 2014, Tehran, Iran
----

11 July 2014

پام که بسته باشد
شاه پرهای سرِبالِ پریدن را که بریده باشند
سفرهام همه با توست
در توست
توی چشم هات که سفر کنم
آفتابِ صبحِ پاییز بر سنگفرش خیابان های بروژ می تابد
بوی قهوه ی کافه های قدیمی پاریس می آید
پام تا زانو فرو می رود توی برفِ سن پطرزبورگ
صورتم میان دست هات که آرام گیرد
بادِ گرم کنیا موهام را آشفته می کند
صدای خنده ات که بپیچد
نیمه شب است در پس کوچه های بیروت
در آغوشم که بگیری
مادرید زیباتر می شود
نوازندگان خیابان های مونترآل همه عاشق اند
دست هام را که نوازش کنی
کودکان بمبئی با چشم های درشت و بازوان لاغر
غش غشِ خنده سر می دهند
و زنان قندهار زیباتر می شوند
من با تو ، در تو ، سفر می کنم به جهانی که زیباست
بدون جنگ
بدون بخش مراقبت های ویژه ی اطفال
بی گلوله و موشک
فیلارمونیک برلین برایم چهارفصلِ ویوالدی می نوازد
به انگشت هات که نگاه کنم
همه جا صلح شده است
و سربازها همه به خانه هاشان بازگشته اند
به چشم هات که نگاه کنم
باغ های پروان پرِ بادام و زردآلو شده اند
لب هات ... عطر تن ات ... موهات ...
تو پایان جنگِ شمال و جنوبِ منی
تو آتش بسِ شرق و غربِ جهانی
فرو ریختن دیوار برلینی تو
من با تو
در تو
سفر می کنم
با شاخه ی زیتونی که تویی
با پرنده ی سپیدی که تویی.
حالا که نیمه شب است
تا صدای فردای دنیا شروع نشده
توی همین صلحِ آغوشت
بگذار به خواب روم تا فردا
تا همیشه ...
من
بیداریِ این دنیای دیوانه را دیگر
توانِ زنده ماندنم نیست.

سیاوش مقصودی - جمعه شبی که بیستِ تیرماه است در تهران.

پام که بسته باشد
شاه پرهای سرِبالِ پریدن را که بریده باشند
سفرهام همه با توست
در توست
توی چشم هات که سفر کنم
آفتابِ صبحِ پاییز بر سنگفرش خیابان های بروژ می تابد
بوی قهوه ی کافه های قدیمی پاریس می آید
پام تا زانو فرو می رود توی برفِ سن پطرزبورگ
صورتم میان دست هات که آرام گیرد
بادِ گرم کنیا موهام را آشفته می کند
صدای خنده ات که بپیچد
نیمه شب در پس کوچه های بیروت
در آغوشم که بگیری
مادرید زیباتر می شود
نوازندگان خیابان های مونترآل همه عاشق اند
دست هام را که نوازش کنی
کودکان بمبئی با چشم های درشت و بازوان لاغر
غش غشِ خنده سر می دهند
و زنان قندهار زیباتر می شوند
من با تو ، در تو ، سفر می کنم به جهانی که زیباست
بدون جنگ
بدون بخش مراقبت های ویژه ی اطفال
بی گلوله و موشک
فیلارمونیک برلین برایم چهارفصلِ ویوالدی می نوازد
به انگشت هات که نگاه کنم
همه جا صلح شده است
و سربازها همه به خانه هاشان بازگشته اند
به چشم هات که نگاه کنم
باغ های پروان پرِ بادام و زردآلو شده اند
لب هات ... عطر تن ات ... موهات ...
تو پایان جنگِ شمال و جنوبِ منی
تو آتش بسِ شرق و غربِ جهانی
فرو ریختن دیوار برلینی تو
من با تو
در تو
سفر می کنم
با شاخه ی زیتونی که تویی
با پرنده ی سپیدی که تویی.
حالا که نیمه شب است
تا صدای فردای دنیا شروع نشده
توی همین صلحِ آغوشت
بگذار به خواب روم تا فردا
تا همیشه ...
من
بیداریِ این دنیای دیوانه را دیگر
توانِ زنده ماندنم نیست.

سیاوش مقصودی - جمعه شبی که بیستِ تیرماه است در تهران.