چهل سالگی را در سینما ندیدم. چند روزی پیش آنرا در خانه نگاه کردم و خیلی هم دوستش نداشتم. اما داستان این نیست. داستان کتاب چهل سالگی است و داستان یک کتابفروشی کوچک پر ماجراست به نام نشر کامبیز. داستان چهل سالگی برد مرا به خاطرات سالهای دور در نشر کامبیز، پاساژ بارثاوا، بلوار سجاد، مشهد. چند سال زندگی من و آدمهای زیاد دیگری با این کتابفروشی کوچک گره خورده بود. در این کتابفروشی زندگی می کردیم، چای می خوردیم ، قهوه و شکلات داغ سفارش می دادیم، حرف می زدیم ، خیلی حرف می زدیم ، عاشق می شدیم ، غمگین می شدیم ، شاد می شدیم و می خواندیم و می دیدیم ... یک سالی که تمام شد ، یادم نیست چه سالی بود، کامبیز به من گفت حساب ها را چک کردم و تو بیشترین میانگین خرید کتاب را در ماه داشتی ... و من حالا به کتابخانه های توی خانه ام نگاه می کنم و چقدر زیادند کتابهایی که یادگار این کتابفروشی هستند ... برای آدمها جالب بود که از هر کتابی که می پرسیدند یکی از ما حتمن آنرا خوانده بود ... تبلیغ و بازاریابی بی خودی نمی کردیم از کتاب ها حرف می زدیم ... یک قفسه ای هم بود که نه من نه کامبیز نه خیلی های دیگرمان دوستش داشتیم اما کتابهایش پرفروش بود باب میل خیلی ها ... اسمش را گذاشته بودیم قفسه ی خزعبلات ...
یک روزی شب اول فروردین من رفتم و در را باز کردم و نشستم توی کتابفروشی ... زندگی نداشتیم ... داشتیم ... زندگی مان همانجا بود ... زندگی من آنجا بود برای مدتی ... چند نفر سراغ دارید که شب اولین روز سال بروند بشینند توی یک کتابفروشی ...
بحثمان می شد ... دعوا می کردیم ... شاکی می شدیم ... اما آخرش آدمهای هم بودیم ... یک گروه کوچک تری بود آن میان که جدی جدی آدمهای زندگی هم بودیم ... می رفتیم و می آمدیم ... می آمدیم همیشه آخرش ...
یک کامبیزی بود و یک لاله ی نازنینی که حضورش چقدر محبت و صفا می داد به همه چیزی ... با همه ی بالا و پایین های آن روزها ... الآن برایم چقدر عزیز است روزها و لحظه های نشر کامبیز ... آنقدر که وقتی می نویسم از آن هی این مانیتور تار می شود ... پس پرده ای که هی می آید چشمانم را می پوشاند ...
اسم ها زیادند اگر بخواهم بنویسم از آن روزها ... بوهایی هستند اما که هزار سال می مانند در ذهن و دل ... بوی چرم و سیگار و عطری که دوست داشتم روی بعضی کتابها بماند ... کتابهایی که فرستادمشان تا شهری دور ... بوی قهوه ای که می پیچید میان کتابها گاهی ... بعد تازه کتابفروشی را که می بستیم زندگی را جای دیگری ادامه می دادیم ... بیشتر در خانه ی کامبیز و لاله ...
کتاب چهل سالگی را خیلی دوست داشتم ... چند باری سفارش دادیم و تمام شد آنقدر که خوب بود و آنقدر که به همه تعریفش را کردیم ... حالا فیلم چهل سالگی اگر هم خیلی به دلم نچسبید اما برد مرا تا روزهای کتابفروشی ای که زندگی ام بود ...
چه از این بهتر که آدمیزاد زندگی اش مدتی در یک کتابفروشی خلاصه شود ... جای بهتری سراغ دارید ...؟
بهمن ماه هشتاد و نه ... سالها بعد از آن سالها